تبليغاتX
گل پــونـه ها

گل پــونـه ها

شعر ‘داستان ‘ متن ...

 

"پندهای یگانه"

 

< گفتار حکیمان >

 

-        لقمان در وصیت به فرزندش گفته :

 

پسر جان ! شرّ با شرّ خاموش نشود ، چنانکه آتش با آتش ، بلکه شرّ را خیر فرو می نشاند و آتش را آب .

به مرگ کسی شادی مکن ، گرفتار را مسخره مکن ، خیر خود را دریغ مدار.

آنچه نمی دانی از علما فراگیر و آنچه می دانی به دیگران بیاموز.

 

-  ابن سینا : هرکه دنیا خواهد ، علم آموزد و هرکه آخرت خواهد در عمل کوشد .

 

- هرکه تلخی دوا تحمّل نکند ، شیرینی شفا نچشد .

 

- بوذرجمهر : بخیل برای ثروت خود نگهبان است و برای وارث انباردار.

 

-  افلاطون : ناتوان ترین مردم آن است که نتواند سرّ خویش را نگه دارد ، نیرومندترین مردم آن است که خشم خویش نگه دارد . از همه صابرتر کسی است که تهی دستی را کتمان کند و از همه قانع تر کسی است که به آنچه میسّر شود بسازد . جاهل دشمن خویش است ، چگونه دوست دیگری می شود ؟!

 

من سکوت را دوست دارم به خاطر اُبهت بی پایا نش....

 

فریاد را می ­پرستم به خاطر انتقام گم ­گشته در عصیا نش.........

 

فردا را دوست دارم به خاطر غلبه­اش بر فلک کَجمَدار .......

 

پائیز را می ­پرستم به خاطر عدم احتیاج ! عدم اعتنایش به بهار ....

 

آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش ! که شب ناپدید می­شود تا ماه

 

فراموش کند حقیقت تلخی را از او نور می­گیرد....

 

زندگی : ایده­ال من است و من آن را تقدیس­ می­کنم ! به خاطر اینکه روزی هزار

 

بار نابودش می­کنند اما هرگز نمی­میرد !

 

الا که رفته ای

سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی

که امسال بی تو گریسته اند.

گریسته اند و بی تو نزیسته اند.

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

برای باران

تا بیاید

کنار سفره بنیشیند

                               و بشقاب سوم را پر کند

حالا که رفته ای

گمان نمی کنم برگردد

پرنده ای که فقط

از دست تو دانه بر می چیند و

در کلمات تو پرواز می کرد.

حالا که رفته ای

هیچ راهی

مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

 همه کلید ها را گم کرده ام

حالا که رفته ای

شعری می نویسم

برای گل های مریم

شعری می نویسم

برای مرگ

شعری می نویسم

برای دیداری که اتفاق نمی افتد.

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت6:38توسط پیام | |


نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأمل

از نقشی که بازی می‌کنم ناآگاه‌ام
فقط می‌دانم که از آن خودم‌ست، غیر قابل تعویض

موضوع نمایش‌نامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد می‌شود به سختی تاب می‌آورم
بدیهه می‌سازم، با آن که از بدیهه‌سازی بدم می‌آید

بر ناآگاهی‌ام هر گام سکندری می‌خورم
رفتارم بوی شهرستانی‌بودن می‌دهد
غریزه‌هایم نشان از تازه‌کاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است

واژگان و حرکات غیر قابل پس‌گرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشده‌اند
شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه‌هایش را می‌بندم
این هم نتایج تأسف‌بار این شتاب‌زدگی است

کاش دست کم، بشود چهارشنبه‌ای را از پیش تمرین کرد
پنج‌شنبه‌ای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایش‌نامه‌ای که نمی‌شناسمش از راه می‌رسد
می‌پرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتا نگذاشتند پشت پرده، سینه‌ام را صاف کنم)

گمراه‌کننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتاقی موقتی است، نه
میان دکورها ایستاده‌ام و می‌بینم چه استوارند
دقت همه‌ی آکساسوارها مرا متعجب می‌سازد
صحنه‌ای گردان، دیری‌ست که می‌گردد

حتا دورترین سحابی‌ها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که می‌کنم
برای همیشه به کاری که کرده‌ام بدل می‌شود

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت2:37توسط پریسا | |



گفتم که سکوت...!ازچه رو,لالی و کور؟
فریاد بکش ,که زندگی  رفت بگور...
گفتا که خموش !...تا که زندانی زور,
بهتر شنود,ندای تاریخ زدور...


بستم زسخن لب ,وفرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ,دردی خاموش
فریاد زمان ,رمیده در قلب سروش
کای ژنده به تن,مردم کاشانه بدوش!


بس بود هر آنچه زور  بی مسلک پست
درد ا من این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه...طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ,کشت...شکست!

 

دل زنده کنید ,تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و ...فقر در ظلمت شام
بر سر نکشد ,خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنه  گان ,جام به جام!

 

نابود کنید ,یاس را در دل خویش
کاین ظلمت  درد گستر ,زار پریش
محکوم بمرگ جاودانی است...بلی
شب خاک به سر زند,چو روز آید پیش

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت2:18توسط پریسا | |

نویسنده جدید:(ه-.)

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت19:52توسط پریسا | |

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت19:50توسط پریسا | |

تو :

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی...!

نویسنده جدید: (ه-.)

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت19:50توسط پریسا | |

نویسنده جدید:(ه-.)

نویسنده جدید:(ه-.)

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت19:44توسط پریسا | |

چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای توماندن و به پای تو مردن

و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو و بدون تو

زيستن و برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن

ای کاش ميدانستی بدون تو مرگ گواراترين زندگی است

بدون تو و دور از دستهای مهربان تو و به دور از قلب حساست زندگی

چه تلخ و نا شکيباست

                                                                         نوشته :نویسنده جدید (ه-.)

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت19:38توسط پریسا | |

تومار عشق

نویسنده جدید: (ه-.)

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت19:37توسط پریسا | |

با تو من رنگ طلوعم

بی تو من سرخ غروبم

از تو و سکوت عشقت

سارشارمو من پرفروغم

قاب عکست روی دیوار

خاطراتی ماندگار

هیچوقت از یادم نمیره

با گذشت روزگار

 

                                   نویسنده جدید:(ه-.)

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت19:26توسط پریسا | |

من بادم
باد موافقم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم.
من بادم
چیزهایی با خود دارم
گاهی قصه خسته گان دور افتاده
گاهی غصه مردم تنها
گاهی ناله روزگار...
نپرس اینها چیست؟
من بادم
هر چه باشد می آورم،
من پیام آورم
از دور دست می آیم
از کوه می گذرم
با خود چیزهایی می آورم؛
من از سرزمین مردمان کم حرف می آیم
من از دیار چشمان خشم آلود می گذرم...
نگو چرا؟
من بادم
من این گونه هستم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم؛
از پنجره باز تنهایی می گذرم
و از کنار تک تک شما بدون اینکه ببینید
من پیام آور حماقت های بشرم
من سکوت می کنم؛
گذشت من گذشتن است؛
من بادم
نگو کجا بروم
من بادم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم
من بادم
چیزهایی با خود دارم
نمی پرسی چه آورده ام؟
. . .

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت2:16توسط پریسا | |


نه شخصی ، نه مني
 گاهي از ميان باران و برگ ها
 صدايي مي شنوم
 گاهي درست غروب يكشنبه ي خاموش
 كه پله هاي پشت در ناتمام مي مانند
 از مكث ناگهان جدا مي شوم
 چتر مي گشايم و
رو به باران و برگ ها مي روم
كنار پله هاي ناتمام
پشت دري خسته كه با نيم رخي خيس باز مي شود
صدايي مي شنوم كه فرسوده است
دو چشم شبیه باران آورده 
 كه هميشه از خواب هاي خيس مي گذرد
مي آيد و انگار پس از يك قرن آمده 
 باچتري خسته و
صدايي كه منم
 كنار آخرين پله و مكث ناگهان
 سر بر شانه اش مي گذارم و
 گوش بر دهان زمزمه ام
 تا صدايي بشنود كه منم
و مي شنود
آرام مي شنود
صبحگاهي از همين شهر بزرگ
از كنار همين پنجره هاي رو به هر كجا
از كنار همين كتاب بزرگ
كه رو به خاموشي او بسته است
 كه رو به بيداري من آغاز مي شود
 آمدم
صبحگاهي از كنار خاموشي خسته كه پدربزرگ بود
 ذكري از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و ميان باران و برگها پر كشيد
روي بر ديوار كن تنها نشين
وز وجود خويش هم خلوت گزين
گاهي از ميان باران و غروب يكشنبه
صدايي مي شنوم
 گاهي
نه شخصی
نه مني
نه صدايي كه از دفتر سوم
 من و اين صداي يكشنبه
 من و اين صدايي كه اوست
 كنار گوش و چتر خسته سكوت مي شويم
رو به همين دهان بسته كه منم
رو به همين مكث ناگهان كه اوست
سكوت مي شويم
نه مني
نه پیر مردی
نه صدايي
 رو به باران و چتر پر از حرف هاي با خودم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت2:0توسط پریسا | |


اسارت را

دگر بر واژه های خود نخواهم داد

نه آنگونه که دنیا دست وپایم بست

که فریادی فروخورده

درون خود بپیچم از همه فریاد!

وبا یک دیده آرام

بسان آنکه هرگز

رنگ خشمی را ندیده بر دل وروحش

بدنیا چشم خود دوزم...بآرامی...بدون ذره ای تغییر!!!

شگفتا هرکسی هم در کنار ما دمی سر کرد

ز آن آرامشی میگفت

که از ما بر دل او سایه می انداخت!!!

من  تشنهء آرامشی بودم

که حتی گر درونم بود

در دلم هم یافت میشد

وشاید اینچنین باید ...که آرام دلی باشم

درون صد پریشانی!!!

وخود اما به یاری دلم در واژه های شعر

بیابم عمق افکارم

وامداد قلم را بر دلم

یاور بسازم باز!

اگر اینگونه باید بود...پس از این واژه هایم را

بخوان با دیده قلبی

که گر آشفته... گر در هم است

عبورش از میان کوچه های زندگی

همواره آرام است...وتا آن آخرین دم نیز

هرآن دم دیده دوزد بر گلها


تو اما دلخوش سرخی رویش باش!!!

که معنایش فقط  محبت بود

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت18:0توسط پریسا | |

 

هیچ کس نجات نمی‌دهدت مگر

خودت

تو را بارها و بارها قرار می دهند

در شرایط غیر ممکن

کوشش می‌کنند دوباره و دوباره

با بهانه و ماسک

مجبورت کنند

که وا بدهی، ترک کنی و/ یا بمیری درسکوت

در درون.

 

هیچ کس نجات نمی‌دهدت مگر

خودت

خیلی راحت است شکست خوردن

خیلی خیلی ساده

اما نه، نه، نه.

مواظبشان باش

گوش بده به آنها.

می خواهی همانی باشی که می‌خواهند باشی؟

یک بی چهره، بی فکر، بی قلب

باشی؟

می‌خواهی تجربه کنی

مرگ را پیش از مرگ؟

 

هیچ کس نمی‌تواند نجاتت دهد مگر

خودت

و تو ارزش نجات دادن داری.

جنگی است که بردش آسان نیست

اما اگر چیزی ارزش برد داشته باشد

همین است.

 

فکر کن در باره‌ش

فکر کن در باره نجات وجودت

روح وجودت

شهامت وجودت

وجود معجزه‌گر آوازه خوانت و

وجود زیبایت

نجاتش بده.

ملحق نشو به مرگ- در- روح

وجوت را نگه دار

با طنز و فریبندگی

و نهایتاٌ

اگر لازم شد

تکان بده زندگی‌ات را در تلاش،

لعنت به نخاله‌ها، لعنت به

ارزش.

 

 

تنها تو می‌توانی نجات بدهی

وجودت را.

 

این کار را بکن. بکن.

 

بعد دقیقاٌ خواهی دانست

در باره چه صحبت می‌کنم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت4:25توسط پریسا | |