
حریف نمی شوند حروف من
تمام حرف های تو را
همیشگی تر از همیشه های من!
چقدر به "هرگز "رسیده ای تو...
نگاه کن "حتی یک بار "هایت هم
تکرار نمی شود دیگر
...
سلامم نکن
خالی ام از هر جواب "علیکی" برای تو
...
شروع من!
چقدر به پایان رسیده ایم ما
...
ببین در ابتدای انتهایمان....
حریف هم نمی شوند
بدرود های من
تمام رفتن تو را....
*عجیب به پایان می رسیم گاهی...گاهی ...گاهگاهی...
*به گمانم ...میتوانم "شعر"بناممش اینبار...
-

شب.من و سنگ صبور
شب شده سنگ صبور
خونه غم شده باز این دل من
پر ماتم شده باز این دل من
من و تو با دلمون
تک و تنها و غریب
توی این شهر بزرگ
توی این دشت جونون
خودمونیم و خدا
خودمون و دلمون
اگه از درد دلم با تو شکایت بکنم
قصه مردم نامرد و بگم
اگه من با تو حکایت بکنم
دل تو میشکنه چون جام بلور
نمیخوام سنگ صبور
شده باز فصل خزون از درختا میریزه برگ طلا
آسمون پر غم.غرق اندوه بلا
هی براش قصه میگم قصه غصه میگم
پر و بالم رو نسوزون
من و پروانه نکن
میبینی هرچی که حس مرگ امیده به خدا
حسرت روز سپیده به خدا
همه جا رنگ ریا
همه چی نقش سراب
به گلا دست میرنی خار میشن
سبزه ها زیر قدم مار میشن
بازوانی که به گرمی تورو افسون میکنن
حلقه دار میشن
زبونم بسته میشه
دهنم خسته میشه
ولی ای سنگ صبور
مگه باور میکنه؟
میدونی؟
همدم شبهای سیاه دل من
عاقبت سر به بیابون میذارم
میرم اونجا که صفاست میرم اونجا که وفاست
میرم اونجا که فقط محرم این سینه خداست
ولی ای یار دلم
ای دلت خونه اسرار دلم
من پر از مهر و وفام
تو رو با خود میبرم
تو رو ای سنگ صبور
همه جا تا دل گور.

یک شب که من حسابی خسته بودم
همین جوری چشام و بسته بودم
سیاهی چشام یک لحظه سر خورد
یک دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه الهی بر پا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش وایستادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه
به بنده ها ش عتاب خطاب می کنه
میگه چرا این همه لج میکنید
راه تو نا بیهوده کج می کنید
آیه فرستادم کهآدم بشید
بادلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غو گرفته را شاد کنید
بافکر تون دنیا را آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقل و کاه پر کنید
من چقدر بهتون ماشاالله گفتم
نبافریده باریک الله گفتم
من که هواتونا همیشه داشتم
حتی یک لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید
نشستید و خدایی جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یک جو زمین و این همه شلوغی
این همه دین و مذهب دروغی
حقیقتا شما ها خیلی پست ید
خر نباشید گاو و نمی پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیشکی پیش همسرش نیست
چرا زنا این جوری بد لباسن
مردای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مرد وزن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاشش تو نرفت
چشاشش میچرخن نمیدونم چشه
آهان میخواد یواشکی جیم بشه
دید یک کمی سرش شلوغ خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت
یهو سرش و پایین انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ایت دادن
یارو وانستاد تا جلوش وایستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوری دلگیر میشه
تو رو خدا بزار برم دیر میشه
قراول حضررت حق دمش گرم
با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو را گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یکجا یی بستش
رشوه حاجی را ضمیمه کردن
تو جهنم اونا بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد
داشت روی اعصابا تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یک خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم را معطل نکن
بگیر بشین این همه کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه ی تو پر از کارای زشته
کی به تو گفته جای تو توی بهشته
بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت،محاله
یادته که چقدر ریا میکردی
بنده های ما را سیاه میکردی
تا یک نفر دور و ورت میدیدی
چقدر والضالین را میکشیدی
این همه که روضه ونوحه خوندی
یک لقمه نون دست کسی رسوندی
خیال میکردی ماهواسمون نیست
نظم و نظام هستی کشکی کشکی ست
هر کاری کردی بجه ها نوشتن
میخوایی برو خودت ببین تو زوم کن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه
بازم نشد درست بشینه
کاسه ی صبر ش یک دفعه سر میرفت
تا فرصتی گیر میورد در می رفت
قیمات اینجا عجب جایی
جون شما خیلی تماشایی
از یک طرف کلی کشیش آوردن
کشون کشون همه راپیش آوردن
گفتم اینا را که قطار کردن
بیچاره ها مگه چیکار کردن
مامور گفت میگم بهت من الان
مفسد فی الارض که میگن هم اینان
گفت اینابهشت فروشی کردن
بی پدرا خدا را جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن این ها
کفر خدا را درآوردن این ها
بد جوری ژاندارک و این ا چزوندن
زنده اونا تو آتیشش سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله را تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاهت و صاف کن
بهت میگه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو اینا چه کاره بودن
خیام اومد یک بطریم تو دستش
رفت و یک گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد و با صدایی محکم
گفت این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی
این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو
نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اون ا برده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواش و داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یه هو شنیدم ایست خبر دار دادن
نشسته ها بلند شدن وایستادن
حضرت اسرافیل اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت رون میارن
فرشته ها رو دستشون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا
تو محشر این کارا چیه خدایا
فکر میکنید داخل اون تخت کی بود
الان میگم یک لحظه اسمش چی بود؟
اونی که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپ ا را اختراع کرد
همون که کارش عالی بود اون دیگه
بگید بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یک راست برو پیش انبیا
وقت و تلف نکن توماس زود برو
به هر وسیله که اگر بود برو
از روی پل نرو یک وقت می فتی
میگم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر می دونست چیه نه خنجر
یه رکعتم نماز شب نخونده
با سیم میما شب را به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودشا جابه جا کرد
یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد
از اون نگاه عاقل اندر
صفیح شا باید بیارن این ور
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود آدلف هیتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حیف که آدم خودش را پیر کنه
و سوزنش همش یه جا گیر کنه
میگید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا از کجا میگید این حرفا
در بیارید کله زیر برف را
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفتم که عبادت کنید
نگفتم به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیارا هم کلی قشنگ کرده
من یک چراغ بیشتر که نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده
یا اگر هم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا دلم براش یک کم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرها ساخته
اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه هاله ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانش و آورد کنار گوشم
گفت تو که کله ات پر قورمه سبزی ست
تو که نمی فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یک مقام والاست
خود خدانیست نماینده ش
مورد اعتماد بنده اش
خدای لم بلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدند نیست
شما زمینیا همش همینید
اون ور میزی را خدا می بینید
همین جوری میخواست بلند شم
نم نم ک گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم یک دفعه بیدار شدم

ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لبها ربود؟
مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد خود آرایی کنید
اشکهای یخ زده آیینه تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود!
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
این زمان دور از ملامت های ماه
چشم می بندم که جویم خواب را!
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می نواخت
آفتاب عشق شور انگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه از آرزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود...!

نوبهارست و دل من شده باز ديوونه ... گل پونه ، نعنا پونه
سر زد از طرف چمن لاله و گل دونه دونه ... گل پونه ، نعنا پونه
گل سنبل تو دستش پره از گل
گل لاله ، گل پونه ، گل سنبل
نور مهتاب بتاب بر سر راهش
ای ستاره نشونش بده راهش
ای خدا جون تو باش پشت و پناهش
نور مهتاب ، ای ستاره ، ای خدا جون
گل پونه نعنا پونه
نوبهار آمد و شد باز دل من دیوونه
گل پونه ، نعنا پونه
سر زد از طرف چمن لاله و گل گونه گونه
گل پونه ، نعنا پونه
چون خدا دید که باور ننمودند از او
حرف باغ مینو
لاجرم دشت بیاراست برای نمونه
گل پونه ، نعنا پونه
فارغ از خویشتن و بی خبر از هر چه که هست
خل و دیوانه و مست
سوی دولاب شدیم از ره صحرا رونه
گل پونه ، نعنا پونه
کیفمان کوک و مکان دنج و بساطی عالی
جای یاران خالی
هر چه می خواستی آماده بود از آب و دونه
گل پونه ، نعنا پونه
فارغ از غصه دوران و غم اهل و عیال
وز فعان اطفال
ننه جون تشنمونه یا بابا جون گشنمونه
گل پونه ، نعنا پونه
تا به حال تولدم را داخل وبلاگم اعلام نکرده بودم امسال هیچ کدوم از دوستان نت
یادشون نبود تولدمه
اینه که خودم برای خودم تبریک تولد نوشتم
البته با دوسه روز تاخیر




پریسا تولدت مبارک

![]()
پری کوچیک من
پری کوچیک من نی لبکش جنس بلور
توی گرگ و میش چشماش صد تا مروارید نور
پری کوچیک من خونه ش تو اقیانوس دور
واسه اون بستر موجا مثل گهواره و گور
پری کوچیک من فاصله ی بین دو بوسه س
اما بوسه بی خطر نیست همه جا سایه ی کوسه س
پری غمگین من ! طلسم موجا می شکنه
بوسه ی دوم معجزه رو لبهای منه
صدای نی لبک تو رمز بیداری موجه
عمق اقیانوس رویا با تو هم معنی اوجه


همه نقاشی شدیم
با دستای تو مهربون
دوتا رو با هم کشیدی
یکی رو بی همزبون
به یکی نونوایی دادی
به یکی یه لقمه نون
به یکی صد تا نشونه
یکی بی نام و نشون
به یکی قصر طلایی
به یکی گوشهء پارک
یکی دوتا چتر داره
یکی مونده زیر بارون
بالای نقاشیتو دادی به هرکی پول داره
ولی با این همه پول هیچکی محبت نداره
پایین نقاشیتم دورسته پولی ندارن
امّا چهرهء اونا عشقو به یادم میاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره

مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!
و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر که نمي شود پريد!
بايد شوق رسيدن معنا بگيرد!
بالهاي مرا بگيريید و من دستان شما را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنيد!

چرا همیشه همین است آسمان و زمین ؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین
اگر چه پرسش بی پاسخی است ، میپرسم
چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین ؟
چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند ؟
زمان زمانه ی قهر و زمین زمینه ی كین
حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان
حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین
هزار شاید و آیا به جای یك باید
گمان كنم ، به گمانم نشسته جای یقین
اگر كه چون و چرا با خدا خطاست ، چرا ؟
چرا سوال و جواب است روز بازپسین ؟
چرا در آخر هر جمله ای كه میگویم
تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به كمین؟

دلم پر شد از سکوتی بوسعت دنیا
وآسمان... تمامی روز
وحتی... در این نیمه شب آرام ....باریدنی داشت
و بارید ...بارید ...بارید
تند و سیل آسا
بسیار باهم گریسته بودیم
اینبار سکوت من بود واشکهای او
وآه های من در نگاه او!
دیگر از مرز گریستن نیز گذشته بودم
می بایست آیا آرام میگرفتم؟!
می بایست خاموش میماندم؟!
آه....
امشب لالائی خواب من ...صدای قطره های توست
وصدای باد بر نوازش برگ!
من از مرز گریستن گذشته ام
امشب دلم را تو گریه کن!!!

در شهری که پرنده هایش پرواز را فراموش کرده اند,
خبر چه می بری از آسمان نیلگون.
می گریم بر مزار پرنده ایکه اسم کوچکش را نمی دانم:
...آی ! توده ابرهای سیاه بیایید
که در این شهر رنگ آبی آسمان, بهانه پرواز نیست.
فرش تاریکی ها و مهیب طوفانها را بگسترانید
و نترسید! این جا کسی سر طغیان بر نخواهد داشت.
...آی ! شکارچیان خونین دل
بیایید و دامهایتان را بر گیرید
که در شهری که آسمانش تیره و تار است
شکار شدن خود رهاییست, خود آرزوست.
...آی ! پرنده ای که اسم کوچکت را نمی دانم
بگو من در شهری که پرنده هایش پرواز را فراموش کرده اند,
چه می کنم؟...
"پندهای یگانه"
گفتار حکیمان
- لقمان در وصیت به فرزندش گفته :
پسر جان ! شرّ با شرّ خاموش نشود، چنانکه آتش با آتش، بلکه شرّ را خیرفرومی نشاند وآتش
آ را آب .
ا ا زمرگ کسی شادی مکن ، گرفتار را مسخره مکن ، خیر خود را دریغ مدار.
آنچه نمی دانی از علما فراگیر و آنچه می دانی به دیگران بیاموز.
- ابن سینا : هرکه دنیا خواهد ، علم آموزد و هرکه آخرت خواهد در عمل کوشد .
- هرکه تلخی دوا تحمّل نکند ، شیرینی شفا نچشد .
- بوذرجمهر : بخیل برای ثروت خود نگهبان است و برای وارث انباردار.
- افلاطون : ناتوان ترین مردم آن است که نتواند سرّ خویش را نگه دارد، نیرومندترین مردم آن است ا که خشم خویش نگه دارد . از همه صابرتر کسی است که تهی دستی را کتمان کند و ازهمه قانعتر ترکسی است که به آنچه میسّرشود بسازد. جاهل دشمن خویش است، چگونه دوست دیگری میشود؟ ؟!
من سکوت را دوست دارم به خاطر اُبهت بی پایا نش....
فریاد را می پرستم به خاطر انتقام گم گشته در عصیا نش.........
فردا را دوست دارم به خاطر غلبهاش بر فلک کَجمَدار .......
پائیز را می پرستم به خاطر عدم احتیاج ! عدم اعتنایش به بهار ....
آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش ! که شب ناپدید میشود تا ماه
فراموش کند حقیقت تلخی را از او نور میگیرد....
زندگی : ایدهال من است و من آن را تقدیس میکنم ! به خاطر اینکه روزی هزار
بار نابودش میکنند اما هرگز نمیمیرد !
الا که رفته ای
سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسته اند.
گریسته اند و بی تو نزیسته اند.
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنیشیند
و بشقاب سوم را پر کند
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
پرنده ای که فقط
از دست تو دانه بر می چیند و
در کلمات تو پرواز می کرد.
حالا که رفته ای
هیچ راهی
مرا به جایی نمی برد
در حافظه ام می چرخم
همه کلید ها را گم کرده ام
حالا که رفته ای
شعری می نویسم
برای گل های مریم
شعری می نویسم
برای مرگ
شعری می نویسم
برای دیداری که اتفاق نمی افتد.

نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأمل
از نقشی که بازی میکنم ناآگاهام
فقط میدانم که از آن خودمست، غیر قابل تعویض
موضوع نمایشنامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد میشود به سختی تاب میآورم
بدیهه میسازم، با آن که از بدیههسازی بدم میآید
بر ناآگاهیام هر گام سکندری میخورم
رفتارم بوی شهرستانیبودن میدهد
غریزههایم نشان از تازهکاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است
واژگان و حرکات غیر قابل پسگرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشدهاند
شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمههایش را میبندم
این هم نتایج تأسفبار این شتابزدگی است
کاش دست کم، بشود چهارشنبهای را از پیش تمرین کرد
پنجشنبهای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایشنامهای که نمیشناسمش از راه میرسد
میپرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتا نگذاشتند پشت پرده، سینهام را صاف کنم)
گمراهکننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتاقی موقتی است، نه
میان دکورها ایستادهام و میبینم چه استوارند
دقت همهی آکساسوارها مرا متعجب میسازد
صحنهای گردان، دیریست که میگردد
حتا دورترین سحابیها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که میکنم
برای همیشه به کاری که کردهام بدل میشود

گفتم که سکوت...!ازچه رو,لالی و کور؟
فریاد بکش ,که زندگی رفت بگور...
گفتا که خموش !...تا که زندانی زور,
بهتر شنود,ندای تاریخ زدور...
بستم زسخن لب ,وفرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ,دردی خاموش
فریاد زمان ,رمیده در قلب سروش
کای ژنده به تن,مردم کاشانه بدوش!
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
درد ا من این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه...طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ,کشت...شکست!
دل زنده کنید ,تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و ...فقر در ظلمت شام
بر سر نکشد ,خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنه گان ,جام به جام!
نابود کنید ,یاس را در دل خویش
کاین ظلمت درد گستر ,زار پریش
محکوم بمرگ جاودانی است...بلی
شب خاک به سر زند,چو روز آید پیش
نویسنده جدید:(ه-.)


