چه قدرفاصله اينجاست بين آدمها
چه قدرعاطفـه تنها ست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نميسوزه
واوهـنـوزشكـوفـاست بـيـن آ دمها
كسي به خاطرپروانه ها نمي ميرد
تب غـرور چه بالاست بيـن آدمها
واز صداي شكستن كسي نميشكنـد
چه قدرسردي وغوغاست بين آدمها
ميدان كوچه دل ها فقط زمستانست
هـجـوم ممتـد سرماست بـيـن آدمها
زمهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چه قدر قحطي رويا ست بـيـن آدمها
كسي به نيست دل ها دعا نمي خواند
غروب زمزمـه پيـداست بـيـن آدمها
وحال آينـه را هيچ كسي نمي پـرسد
هميشه غروب مدار است بين آدمها
غريب گشتن احساس دردسنگيني ست
وزندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگـركه كلـبـه دل هاچقـدرجا دارد
چـقـدر راز ومعـمـاست بيـن آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل
واهـل عشـق چـه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلـوع عشق چه زيبا ست بين آدمها
ميـان ايـن همه گـلهاي ساكـن اينـجا
چه قدر پونــه شكيبـا ست بين آدمها
تمـام پنجره ها بي قــرار بـارانـنـد
چه قدرخشكي صحراست بين آدمها
وكاش صـبـح بـبـيـنـم كه مثـل قـديـم
نـيـاز و مهـر و تمنا ست بـيـن آدمها
بهار كردن دل ها چه كاردشواريست
وعـمـرشـوق چه كوتاست بـين آدمها
ميان تك تك لبخندهاغمي سرخ ست
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدمها
مريم حيدر زاده
ستاره نور ميپاشد
نسيم پونه ها، عطر شقايقها
ز آبهاي هوس الود زنبق بوسه ميگيرند
ولي من سرد و خاموشم
خداوندا: تو در قران جاويدت
هزاران وعده ها دادي
تو ميگفتي که نامردان بهشتت را
نميبينند
بيا بنگر بهشت و کاخ نامردان
تو ميگفتي
اگر اهريمن شهوت بر انسان حکمفرما شد
من او را با صليب خشم خود مصلوب خواهم کرد
من اما ديده ام چشمان شهوت بار
فرزندي که بر اندام لخت مادرش
دزدانه مي لرزد
خداوندا:اگر مردانگي اين است
به نام مردي قسم
نامرد نامردم
اگر دستي
به قرانت
بيالايم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
روي جدول شکسته ، يه پسر بچه نشسته
گلاي سرخ رو گرفته توي انگشتاي خسته
تو چشاش ستاره مرده ، سه روز هيچي نخورده
سر رسيدن بهار و کسي يادش نياورده
“ آقايون ! خانوما ! گل !
سهم من از آدما ! گل “
آدما تو فکر عيدن ، فکر ماهي سفيدن
اونا از تو ماشيناشون ، هيچ صدايي نشنيدن
ديگه شب از راه رسيده ، غنچه ي غروب رو چيده
از پسر بچه ي خسته ، هيچکسي گل نخريده
پل عابر پياده تنها جاي امن خوابه
رو لب اون پسر اما يه سوال بي جوابه :
“ اي خدا چرا نميشه اين گلا يه لقمه نون شه ؟
جاي خواب من تو ابرا ، روي بام آسمون شه ؟ “
پسرک ! موقع خوابه ، وقت يه روياي نابه
فردا که بيدار شي از خواب ، عيدي تو يه جوابه
صبح شده اون ور شيشه ، پسرک بيدار نمي شه
انگاري تمام عمرش توي خواب بوده هميشه
گلا پژمرده و پرپر ، روي پل ريخته کنارش
خيره مونده به خيابون اون چشاي بي قرارش
هنوزم رو پل خوابيده ، با چشاي باز تو بارون
تو مرخصي عيده ، پاسبون اين خيابون
گاهي چنان بدم كه مبادا ببينيم
حتي اگر به ديده رويا ببينيم
من صورتم كه به صورت شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش كه زيبا ببينم
شاعر شنيدني ست ولي ميل توست
آماده اي كه بشنوي ام يا ببينيم
اين واژه ها صراحت تنهايي من اند
با اين همه مخواه كه تنها ببينيم
مبهوت مي شوي اگر از روزن ات شبي
بي خويش در سماع غزل ها ببينيم
يك قطره ام و گاه چنان موج مي زنم
در خود كه ناگزيري دريا ببينيم
شب هاي شعر خواني من بي فروغ نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينيم

قرن ها
ومهرباني
مثل مهي در امتداد افق گم مي شود
و من سرگردان با ساعت تنهايي خود
در حس دردناك خاك قدم مي زنم
آيا
- اضطرابي گنگ است كه پريشاني لحظه ها را دامن ميزند ؟
در كشالة كوهها كشش اندوه ورم مي كند
و غرايز زمين بوي خون را مي جويند
در جوي خشك قرن ها !
و كبوتران با پرهاي كبود به دنيا مي آيند
آيا آنان كاروان هايي هستند كه به نقطه هاي نا معلوم سفر مي كنند ؟
آه
آه
از اين ابرهاي سياه بي باران .
راه
با نويد صبح آمدي
بر پشت اسب گل سرخ
تو از معيار كدام زمان بودي
كه از ترنم تو
جنگل ها در دامان بي مهاباي باد آهنگين شدند
و خورشيد بر روي امواج متصاعد زمين نام تو را نوشت
نام سرخ تو را
و تكدرخت سيب ميوه اش را نثار جاذبه تو كرد
آه اي خورشيد اي خورشيد
خواب هاي مرا پر از خاطره كن
و گيسوانم رابر باران بياويز
زيرا من در انتظار قطره اي اشك
سالهاست
سالهاست
گريه مي كنم . ![]()
سلام
دانلود جدول مسابقات فینال جام جهانی ۲۰۰۶ بصورت اکسل
http://www.excely.com/world-cup-2006.html?shee
سايت فارسي جام جهاني ۲۰۰۰۶ آلمان

میخواهم عروسك وار زندگي کنم تا اگر سرم به سنگ
خورد نشکند تا اگر دلم را کسي شکست چيزي احساس نکنم .
تا اگر به مشکلات زندگي بر خوردم بي پروا به آغوش
صاحبم که دخترک کوچکي بيش نيست پناه آورم .
اما نه ..... چه خوب است که همين انسان خاکي باشم اما
سنگ به سرم نخورد کسي دلم را نشکند ومشکلات مرا از پاي
درنياورد...
حضرت على (ع) :
آنها كه به عهد خود وفا مى كنند برگزيده ترين مردم هستند.
از شاعر نخواهيد خودش را شرح دهد، نمى تواند.
امرسون :
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه
از ميان ما رفته باشند.
امام على (ع) :
زود پاداش دادن، كمال بزرگوار است.
لورنس دورل :
تاريخ تكرار بى پايان خطاهاى زندگى است.
سربر گريبان فرو بر، از دل خويش بپرس آنچه را كه مى داند.
هيچ كس به خرد غايى نرسد، مگر آن را در خود جست وجو كند.
تاريخ حقيقتى است كه سرانجام به افسانه و افسانه دروغى است كه سرانجام به تاريخ مى پيوندد.
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس.
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند.
هرکسي مي توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد.
يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد
که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد.
1- اشکال در دانلود منيجر .
2- مشکل در پراکسي سرور
3- مشکل در وب سرور
4- مشکلاتي که ناشي از خود کامپيوتر شما ميشه
در چنین
شرايطي بهترين کار تعمير دستي فايل ناقص با دانلود بايتهاي خراب شده هست که در اين آموزش شما آن را ياد ميگيرد .
ابزارهاي مورد نياز:
WinHex
http://www.winhex.com/winhex.zip
CURL
http://curl.haxx.se/latest.cgi?curl=win32-nossl-sspi
مراحل کار بشرح زير است
1- از فايل دانلود شده خود بک آپ تهيه کرده آن را با WinHex باز کنيد
2-سگمنتهاي معيوب را پيدا کنيد . سگمنت هايي که ما مجبور به پيدا کردن آن هستيم و احتمال زياد سگمنت هاي معيوب هستند را ميتوان با اين نشان پيدا کرد " تعداد زياد 0 هاي پشت سر هم "
3-سگمنت معيوب را دوباره دانلود کنيد .با استفاده از نرم افزار CURL
4-سگمنت هاي معيوب را با سگمنت هاي سالم پر کنيد و فايل را سيو کنيد
براي اينکه مطالب کاملا براي شما روشن شود مثالي ميزنم.
يک فايل ناقص داريم با اسم corrupted.rar .آن را با نرم افزار WinHex باز ميکنيم و مراحل زير را طي ميکنيم
1- با کليک بر ناحيه Offset نحوه نمايش اين قسمت را از Hex به decimal تغيير دهيد
2- دنبال سگمنتهاي معيوب بگرديد . نشانه قسمتهاي معيوب فايل "تعدادي صفر پشت سر هم " است و ما ميتونيم اين قسمت ها رو از بايت اول فايل پيدا کنيم .
فايلهايي که از اينترنت ميگيريم غالبا فشرده هستند .فايلهاي فشرده خالي از تکرار متاوالي صفر و يا هر کاراکتري ديگري ميباشند و اين کار ما رو راحت ميکنه .(يعني تکرار کاراکتري پشت سر هم مبني بر خراب بودن آن قسمت ميباشد)
ميتوانيم با زدن کليد ترکيبي CTRL+ALT+F شروع به سرچ کردن کنيم . ميتوانيد براي سزچ کردن از زدن چند صفر متوالي پشت سر هم استفاده کنيد اگر جايي چند صفر يا کاراکتري تکرار شده بود شک نکنيد که اين قسمت معيوب است ! آدرس Offset ابتدا و انتهاي قسمت خراب را يادداشت کنيد
3- حالا ما بايد با استفاده از نرم افزار CURL قسمت هاي خراب فايل را دوباره دانلود کنيم .
اين بهترين راه دريافت قسمت هاي خراب يک فايل است . در اين مثال ما درخواست دريافت مجدد قسمت معيوب از آدرس 01094304 را تا آدرس 01094512 داريم .
در يک شرايط عادي و واقعي اين مقدار ميتونه بيشتر و يا کمتر هم باشه .
Commandprompt را باز کرده تايپ ميکنيم :
"curl -r 1094304-1094512 _http://badserver.com/mygoodfile.rar -o 01094304.bin"
اين دستور باعث ميشه بايتهاي ارجينال فايل از آفست 1094304 تا 1094512 فايل اصلي دانلود بشه و در فايلي به نام 01094304.bin و در پوشه برنامه curl ذخيره بشه .حالا ما سگمنت دانلود شده را با Winhex باز ميکنيم و با زدن کليد هاي ترکيبي CTRL+A -> CTRL+C تمامي اين سگمنت رو به حافظه کليب بورد کپي ميکنيم
برميگرديم به فايل ناقص و همون شروع قسمت ناقص فايل در اين مثال : 01094304 ....حالا بايد با زدن کليدهاي ترکيبي CTRL+B بايت هاي اورجينال رو در اين فايل overwrite کنيم . اين قسمت خيلي مهمه يک offset چپ و راست کردن يعني خراب شدن همه چيز!
بعد از پايان اين کار ميتونيم فايل رو با زدن کليدهاي ترکيبي CTRL+S سيو کنيم . (براي فايلهاي در مقياس بزرگ بهتره از حالت edit mode به حالت place mode برويم ...با زدن کليد F6 )
مشاهده ميکنيد که قسمت هاي خراب فايل با بايت هاي اورجينال پر شده و فايل سالم شده . البته اون هم با دانلود کردن چند کيلوبايت ناقابل...!
پايان .
و چند مطلب....
1-در اين مثال فقط يک سگمنت خراب داشتيم ولي معمولا در موارد واقعي سگمنت هاي خراب بيش از يکيست . پس براي تعمير هر قسمت بايد تمامي مراحل بالا را انجام بدين
2-توجه داشته باشيد طول صفرها که شما بايد پيدا کنيد ميتونه کوچکتر يا بزرگتر از اين مثال يکه در اينجا زديم باشه .
3- از اين آموزش ميشه فقط در سرورهايي که Resume Support هستند استفاده کرد . در سروري مثل سرورهاي رايگان سايت راپيدشر اين عمل غيرممکن است .
هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من
**************************
من آن دم چشم بر دنيا گشودم
که بار زندگي بر دوش من بود
چو بي دلخواه خويشم آفريدند
مرا کي چاره اي جز زيستن بود
من اينجا ميهماني ناشناسم
که با نا آشنايا نم سخن يست
به هر کس روي کردم؛ ديدم آ وخ!
مرا از او خبر ، او را زمن نيست
حديثم را کسي نشيد ؛ نشنيد
درونم را کسي نشناخت ؛ نشناخت
بر اين چنگي که نام زندگي داشت
سرودم را کسي ننواخت ؛ ننواخت
برونم کي خبر داد از درونم
که آن خاموش و اين آتشفشان بود
نقابي داشتم بر چهره؛ آرام
که در پشتش چه طوفان ها نهان بود
همه گفتند عيب از ديده تو است
جهان را بد چه مي بيني که زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه
ولي دانم که عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد
که چشمان مرا تابندگي نيست
جهان را گر نشاط زندگي هست
مرا ديگر نشاط زندگي نيست
*******************************
زندگی معلم سنگدلی است
که اول امتحان می گیرد
وبعد درس می دهد
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خيلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛ مال اشک شبای ماست
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه
ماه من غصه نخور ؛ ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين
دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين
ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد
توی عاشقی بايد نترسيد از کم وزياد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن
ماه من غصه نخور بازی زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ؛تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت
به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو
خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه
ماه من غصه نخور حافظ واست وا می کنم
شعراشو می خونمو تورو مداوا می کنم
ماه من غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنيم؛ توهم جدا منم جدا
ليلي ؛ نام تمام دختران زمين است..........
خدا مشتي خاک را بر گرفت.
مي خواست ليلي را بسازد؛
از خود در او دميد.
و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد.
ليلي بايد عاشق باشد .
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد؛ عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛
نام ديگر انسان.
خدا گفت:به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است:
عشق .
وهرکه عاشق تر آمد؛
نزديک تر است.پس نزديک تر آييد؛
نزديکتر.
عشق کمند من است.
کمندي که شما را پيش من مي آورد.
کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.
گفتگو با من. با من گفتگو کنيد.
خوابي ديدم...
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.
بر پهنه ي آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.
در هر صحنه،دو جفت جاي پا روي شن ديدم.
يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.
وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد،
به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندين بار در مسير زندگي ام،فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده.
همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده.اين واقعاً برام ناراحت کننده بود و درباره ش از خدا سؤال کردم:
خدايا!تو گفتي اگه به دنبال تو بيام،در تمام راه با من خواهي بود.
ولي ديدم که در سخت ترين دوران زندگي ام،فقط يک جفت جاي پا وجود داشت.نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگه به تو نياز داشتم،منو تنها گذاشتي.
خدا پاسخ داد:بنده ي بسيار عزيزم،من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت.اگه در آزمون ها و رنج ها،فقط يک جفت جاي پا ديدي
زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم.
هواي عشق رسيده است تا حوالي مـــن
اگر دوباره ببارد به خشكسالي مــن
مگر كه خواب و خيالي بنوشدم ، ورنه
كه آب مي خورد از كاسه سفالي مــن
هميشه منظرم از دور ديدني تر بود
خود اعتراف كنم : بورياست قالي مــن
مرا مثال بچيزي كه نيستم زده اند
خوشا به من ؟ نه ، خوشا بر من مثالي مــن
بهوش باش كه در خويشتن گم ات نكند
هزار كوچه اين شهرك خيالي مــن
اگر چه بود و نبودم يكي است ، باز مباد
ترا عذاب دهد گاه ، جاي خالي مــن
هواي بي تــو پريدن نداشتم ، آري :
بهانه بود هميشه ، شكسته بالي مــن
تــو هم سكوت مرا پاسخي نخواهي داشت
چه بي جواب سئوالي است ، بي سئوالي مــن !!!
کاش می شد به سینه دیوار ،مثل یک قاب کهنه ، خاکی شد
بی هراس جهنمی سوزان ،از خدا قدر کوچه، شاکی شد
من خدایی که تو نمی دیدی، من فقط جمله می شدم بر تو
آی اینک بخند پیغمبر، بر خدایی که له شده در تو
تب گرفته تمام ایمانم، آه یعنی خدا حسادت کرد ؟
دید من کودکانه می پوسم و به پوسیدن من عادت کرد
مدتی می شود که چشمانم ، پشت این شیشه خسته می سوزد
قلب من چاک چاک خداست ، مادرم هی بهانه می دوزد
یک قلم مانده توی دستانم ، روح من، زیر چکمه های خداست
جانمازم شکسته و امشب قسمتم طعم طعنه های شماست
الهي!
ياريمان كن كه همواره شايسته ي شكـوه
عظمت و لطف بي كرانه ات باشيم و تنها
در هـواي حضور تـو به پــرواز در آييـم و
در پـناه محبت دل آراي تــو هـدايـت شويـم
پـس اي مهربان عـنايتي فرما و شب هاي
بلندنيازمان راقرين صبح اجابت وروشني
خويش كن. (آمين)
"از من بهتر هم هست؟"
سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود . در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه . ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد . در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .
در روزهای عمرم ، روزی فرا رسید که نا خودآگاه و بی خبر در گیر عشقی زمینی شدم.
دیدم نصیب من از این عشق زمینی ، دلبستگی، وابستگی، عادت و اسارت است.دیدم با گذشت زمان ترس و واهمه ونیاز در من رشد میکندو سر انجام کار ، بی شک مرا فنا و نابود میکند.دیگر این عشق زمینی چیز
شیرینی نبود.عاملی بود برای اسارت، برای رنج و آزار من واویی که به گمانم دوستش دارم.
ایمان داشتم برای صعود آفریده شده ام نه برای سقوط.پس قطعا جایی از مسیر رو اشتباه رفته بودم.
تصمیم گرفتم راه درست را بیابم.من به معنای واقعی درک کردم :محبت و عشق پاک موهبتی بس عظیم است
که نه به غرور آلوده است ونه درآن اندیشه تملک و انتفاع راه برده است.محبت واقعی ، خالص و بی دریغ
وبی چشمداشت است.تمنا و طلب بهترین خیر، برای کسی است که مهرت را نثارش می کنی.
عشق الهی یعنی رهایی ، یعنی رها کردن ورها شدن و ازآزادی وشادی وآرامش دیگری لذت بردن ومشعوف
شدن.
عشق واقعی بی وصف وبی مانند است.آرزوی شادترین وژرف ترین آرامش ممکن در بالاترین حد تصور
برای آنکه دوسش داری، هرچند در ظاهر برایت توام با ژرف ترین غم های دنیا شود.
مهم این است که چقدر رهایی؟ چقدر می توانی ببخشی؟ وچقدر از شادی دیگران به وجد می آیی؟
محبت خالص ، گذشتن از خود است.مهر و محبت ، دعای بی دریغی است که در هیچ شرایطی از آنکه دوستش داری مضایقه نمی کنی.همان محبتی که هیچ سدی را یارای ایستادن در برابرش نیست.و بی واسطه و بی درنگ
از فراسوی فرسنگ ها فاصله از طریق امواج قدرتمند کائنات به آنکه دوستش داری میرسد و تنها همین یک شادی و شوریدگی برای کل غم هایی که داری بس است.
ما باید شکرگزار خدای مهربون باشیم و ازاو بخواهیم تا به ما مجالی بدهد تا بی چشمداشت به آیین
عشق الهی مشرف شویم.
****************************************************************
انگار روزی دیگر فرا رسیده است.اگر چشم هایت گشوده شده اندو اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی
بدان که خداوند...................
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست ذلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
کاش همدیگرو می فهمیدیم
وقتی ادم از درون خوشحال و راضی است وقتی قلبش گرم و دلش شاد است احساس می کند که همه چیز زیباست و همه خوشبختند وبرعکس مواقعی که از درون تکیده و غمگین و در مانده است قشنگترین منظره های دنیا برایش تیره و تار است و رنگ غم دارد چون خودش دلش گرفته فکر می کند همه غمگینند .این هم یکی از اشتباه های همیشگی بشر است که همه چیز را قیاس به نفس می کند برای همین است که ادم های خوشبخت حس همدردی را ارام ارام از دست میدهند چون نمی توانند بفهمند ادمی که رنج می کشد و در تنگناست چه میگوید نمی دونه و دونستنش هم برایش مهم نیست
&&&
به نظر تو دل شکستن هنره؟ هفت طبقه اسمان هفت طبقه زمين جا ندارن که خدا رو توي خودشون جا بدن اما دل يه انسان به تنهايي ميتونه خدارو توي خودش جا بده پس دل هيچکس رو نبايد شکست چون در اين صورت خدارو بي جا و مکان کرده اي
ممنون از اين که از اين به بعد دل کسي رو نميشکني
سلام
او را می شناسی؟ همان را می گویم که وجودت مدیون اوست . او بیمار است
او در رنج است .او از ثمره های وجودش در رنج است .
من میدانم . او هیچ نمی گوید اما از نگاهش قلبش را می توان خواند .
چشمانش رازدار خوبی نیست . هیچ کار از من برنمی آید .
او به شما دلبسته است . قدرش را بدانید .
بیشتر قدرش را بدانید . قلبش شیشه است اگر بشکند .
... شناختیش ؟ مادرت را می گویم.
----------------------------------------------------
سعادتمند باشيد در زير سايه حضرت حق
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود). باشفقت و مهربان باش )مثل خورشيد) . اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) . وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) . متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) . بخشش و عفو داشته باش)مثل دريا ) . اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه (
بادا که در زمان تاریکی و تباهی شمع و چراغ باشیم ..... صعود زیباست حتی بسوی قله ای اتشفشانی وسقوط نفرت زاست<<حتی درون دره ای سر سبز ..>> فرهاد نقش خود بر کوه کند شیرین بهانه بود.
يكشنبه هفتم خرداد هشتادوپنج
اخمات و واكن آسمون از اون بالا با روي خوش پايين و نگاه كن آسمون
خودم يك دنيا غم دارم نزار بياد پايين غمات ،غمات و هوا كن آسمون
اي آسمون از اون بالا ببين كجاست كه غصه نيست
ببين كدوم آدم كه از روزگارش خسته نيست
ببين كدوم راهي كه ميون راهش بسته نيست
ببين كه تو چه خونه اي آدم دل شكسته نيست
اخمات و واكن آسمون از اون بالا با روي خوش پايين و نگاه كن آسمون
خودم يك دنيا غم دارم نزار بياد پايين غمات ،غمات و هوا كن آسمون
تو آسمون چه بغضي نشسته گوش تا گوش
چه بغض عاشقونه گرفته سر در اغوش
از بازيهاي زندگي غبار غم به روم نشست
هر وقت ديدم اميدي نيست دلم گرفت ،قلبم شكست
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد.
چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد.
استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست.
هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد.
و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F)
نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند.
سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد.
تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان.
در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.
اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد.
شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟
تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد.
درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد:
"البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود.
او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا.
يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما.
کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد.
شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند.
مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن
يكي بود و يكي نبود
اوني كه بو د تو بودي و اوني كه نبود من بودم
يكي داشت و يكي نداشت
اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم
يكي خواست و يكي نخواست
اوني كه خواست تو بودي و اوني بي تو بودن رو نخواست من بودم
يكي آورد و يكي نياورد
اوني كه آورد تو بودي و اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم
يكي برد و يكي باخت
اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم
يكي گفت و يكي نگفت
اوني كه گفت تو بودي و اوني كه دوست دارم رو به هيچ كس جز تو نگفت
يكي ماند و يكي نماند
اوني كه ماند تو بودي و اوني كه بدون تو نماند من بودم
به كه بايد دل بست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست
***
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
با تو ام ای سهراب
ای به پاکی , چون آب
يادته گفتی بهم؟ ...
تا شقايق هست زندگی بايد کرد
نيستی سهراب ببينی
که شقايق هم مرد
دیگه با چی, دلی رو خوش کرد؟
يادته گفتی بهم؟ ...
اومدی سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکی برداره
چينی نازک تنهايی تو
اومدم آهسته
نرمتر از يک پر قو
خسته از دوری راه
خسته و چشم به راه
يادته گفتی بهم؟ ...
عاشقی يعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی ...
چه تنهاست
ماهی اگه دچار دريا باشه
آره
تنها باشه
يار غم ها باشه
يادته ميگفتی؟ ...
گاه گاهی قفسی ميسازم
ميفروشم به شما
تا با آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتی اون شقايق که اسير قفسه
سهراب
ساحل يک نفسه
نيست که تازه کنه
اين دل تنهايی من
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتی
کاش که مردم دانه های دلشان پيدا بود
آره
کاشکی دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب
تو خودت گفتی بهم ...
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
آن از تو ، اين از من در آغاز هيچ نبوددر اغاز هیچ نبود..
کلمه بود و ان کلمه خدا بود.......
و"کلمه" بی زبا نی که بخواندش..........
و بی "اندیشه ای" که بداندش.......... چگونه مئ تواند بود؟
و خدا یکئ بود و جز خدا هیچ نبود........... و خدا بود و عدم با او............ و عدم گوش نداشت
و حرف ها یئ هست برای"گفتن که اگر گوشی نبود نمئ گوییم.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بیقرار اتشند
کلماتی که پاره های" بودن" ادمی اند ... اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند..یافته می شوند...... و در صمیم "وجدان" او ارام می گیرند.........
و اگر مخا طب خویش را نیافتند... نیستند
و اگر او را گم کردند ..روح را از درون به اتش می کشند
و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر مئ افروزند . و خدا برای "نگفتن" حرف های بسیاری داشت
که در بیکرا نگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد و عدم چگو نه مئ توا نست "مخا طب او باشد؟
هر کسئ گمشده ای دارد....... و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دو تا است و خدا یکی بود. هر کس به اندازه ائ که احساسش می کنند..هست.
هر کسی را بدان گونه که" هست" احساس نمی کنند بلکه بدانگونه که احساسش می کنند..هست.
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه ئ دلی که به او عشق بورزد
و جبروت نیاز مند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد
و غرور در ارزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرا بش کند
......
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور.. اما کسی نداشت
خدا افرید گار بودو چگونه می توا نست نیافریند؟
"بودن" می خواهد... و از عدم نمی توان خواست .و حیات انتظار می کشد و از عدم کسی نمی رسد
و عدم نیاز مند نیست......نه نیاز مند خداو نه نیاز مند مهر
نه می شناسد و نه می خواهدونه بی تاب میشود و نه.............
که عدم" نبودن" مطلق است . و خدا افریدگار بود و دوست داشت بیافریند
زمین را گستردو در یاها را از اشک هایئ که در تنهایئ اش ریخته بود پر کرد
و کوه های اندوهش را که در یگانگی درد مندش بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمین نهاد
و جا ده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سر انجامش بود بر سینه ی
کوه ها و صحرا ها کشید .....................
-اگر در پاركي ، پيكره شخصي بر روي اسبي قرار داشته باشد كه هر دو پاي جلويي آن اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن شخص در جنگ كشته شده است...اگر يك پاي اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن فرد در جنگ زخمي شده است...اگر هر چهار دست و پاي اسب بر روي زمين باشد ، نشانه آن است كه آن شخص به مرگ طبيعي مرده است.
- اسم تمام قارهها با همان حرفي كه آغاز شده است پايان مييابد.
-كلمه «ماشينتحرير» (TYPEWRITER) طولانيترين كلمهاي است كه ميتوان با استفاده از حروف تنها يك رديف كيبورد ساخت.
-شما نميتوانيد با حبس نفستان، خودكشي كنيد.
-يک سوسك ميتواند 10 روز بدون سرش زندگي كند.
خدایا از تو سپاسگزارم
---------------------------------
خدایا بخاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم .
خدایا بخاطر اینکه هرگاه در جاده زندگی قدمهایم اندکی از راه راست سست میشود تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم .
خدایا ممنونم که هرزمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلائی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد.
خدایا از اینکه می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیرنظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم .
خدایا با اینکه گناه کرده ام، ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام با ز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و درنهایت بزرگواری حمایتم کرده ای .
براستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی چه میتوانم بگویم؟
این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟
خدایا شمار دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سختترین و غیرممکن ترین شرایط یاورم بوده ای از حساب بیرون است.
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهائی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد. پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی وبه دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی . چرا که بدون تو هیچ ندارم و باتو از همگان بی نیازم .
خدای من می دانم که با این همه تو با زهم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی .
زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند.
" اگر آنان که از من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند" .
بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست ......
بیا در یک شب آرام و مهتابی
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد با ر قلبی را شکستیم
بیا یک بار هم احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا که گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی را بخوانیم
-------------------------------------------------
اي روياي دور از دسترس من اكنون تنها غزل آوازهاي دلتگي ات كه
مرا تا سايبان خيال تو ميرساند را مينويسم
اگر به اشك گفتم شبنم
اگر با اشك خو گرفتم
نبودم در خيال شبنم
خيال توست در فكرم
اگر اميد و بهانه اي دارم براي زنده ماندن قسم به نامت كه تويي آن بهانه من
خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خود آيا قبولش ميكني اين خانه ويرانه را
شبي ز شبها گفتند كه شب باشم من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود
گر خواهي كه جهان اقبال تو باشد خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد
شبي شب گشتم به اميد تو كه روشنگر شبهاي من باشي
كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي مي تاباندم
كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام خيالت
فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم
كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي
برايت چشمك ميزدم
سرتون سبز و دلتون شاد

