ابهام
نمي دانم چه بنويسم چگونه بنويسم و چطور بنويسم. وجودم شده كالبدي از غم و سوال و ابهام. پر شده ام از چيستي و چرايي؟ و چگونگي؟ زندگي نامفهوم سرنوشت خارج از كنترل عشق گوناگون هستي پر از چراهاي بي جواب نقش من؟ نمي دانم نمي دانم چگونه نفس بكشم چه را بپذيرم و از چه جدا شوم؟
عرفان يك چيز مي گويد عشق چيز ديگر و عقل هم چيز ديگري . چگونه بايد زيست؟
مي خواهم رها باشم نمي دانم چگونه؟ فقط مي دانم از اين همه تكرار و پوچي خسته ام. از اسارت بيزارم قلبم در حال مردن است چه كنم؟
دردم را به كه گويم ؟
خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .
خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،
پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و .....................
خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .
درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد.
عرش خود را حق نموده فرش راهت مادرم
هستي و خلقت فداي يك نگاهت مادرم
تو همه بود و نبود و تار و پودي نازنين
من بميرم تا نبينم اشك و آهت مادرم
*
مهر او مهر داورم باشد
دست او سايه سرم باشد
جان من را اگر پذيرد او
هديه روز مادرم باشد![]()
*
مادر ای تمام هستی
تو همه زندگی هستی
تو همه نور اميدم
تو شب سياه و پستی
مادر ای چراغ خونه
كيه قدرت رو بدونه
كيه كه به جز تو مادر
پای بچه هاش می مونه
مادر ای كه نور عشق توی چشاته
هميشه كلی محبت تو صداته
بيخودی خدا نگفته
كه بهشت زير پاهاته![]()
*
عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. شكسپير![]()
مادر والاترين شاعر،چيره دست ترين نقاش،تردست ترين آهنگساز و ماهر ترين پيكرتراش است. اوشو![]()
هيچ نغمه اي روح پرور تر و د لنشين تر از كلمه مادر وجود ندارد. جبران خليل جبران![]()
هيچ گلي عطر و رنگ و زيبايي مادر را ندارد. ارنست همينگوي![]()
براي من مادرم با شكوه ترين زني است كه ديده ام. چارلي چاپلين
يك بوسه مادرم مرا نقاش كرد. رافائل![]()
آنگاه كه فرشتگان در آسمانها سر در گوش يكديگر نهاده و نغمه هاي پر شور عشق را سر مي دهند،هرگز نمي توانند كلمه اي آسماني تر از كلمه مادر بيابند. ادگار آلن پو ![]()
اگه احساس کردي گناه
يه نفر اينقدر بزرگه که قابل بخشش نيست بدون که اون گناه بزرگ نيست بلکه قلب تو اونقدر کوچيکه که اين کارها توش جا نميشه
و اگه احساس کردي که گناه يه نفر خيلي کوچيکه بدون که دل تو خيلي بزرگه اونقدر که گناه اون رو مي بخشه ...
من به ديدار كسي دل شادم
كه در اين ويراني به دل غم زده ام سر بزند
و در انديشه همراهي من راه برود
![]()
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
![]()
من كه با يك لبخند
دلم از كينه تهي خواهد شد
و به يك ناز نگاه
اشك از گوشه چشمم جاريست
با سرانگشت نوازشهايت
برسر طفل دلم دست بكش
![]()
شرمنده ي قلبمان باشيم كه حتي در خواب هم بيكار نيست
![]()
دوست ندارم که بگويم دوستت دارم ------------------------ دوست دارم که بداني دوستت دارم
![]()
كسي كه الفبا رو اختراع كرد
يه اشباهه خيلي خيلي بزرگي كرد
و اونم اين بود كه :
ميون I و U رو فاصله انداخت![]()
با من نيازت خاك زمين بود تو پل به فتح ستاره بستي اگر شكستم از تو شكستم اگر شكستي از خود شكستي
![]()
دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد.سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگريک پاسخ
پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!
![]()
خسته بود ، اما صبور و مقاوم
به سختي سرپا ايستاده بود
و گذر زمان را مي شد به راحتي بر چهره ي خسته اش حس کرد
بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،
: پرسيدم
آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟
با خستگي و بي حوصلگي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد:
آري تو هم بنويس
من با اشتياقي غير قابل توصيف،
تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم
شروع كردم به نوشتن... من هم...
گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت
نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم
او متعجبانه به من نگاهي كرد
با ديدن اين جمله فرو ريخت،
به تلي خاك مبدل شد
ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت
تو را کتاب خراب کرد
من را جو ((جنگل دوستي)) رحماندوست گرفت
تو را هزار و نهصد و خورده اي خوک عمو جرج از راه به در کرد
----
من و تو فرق زيادي نداريم
نفس جفتمان بالا مي آيد براي يکي دو تا دريا آن طرف تر ادامه تنبلي دادن
---
من و تو را کتاب خراب نکرد
تو را جو کتابخانه گنده تان گرفت
من را قيمتهاي سه رقمي کتابهاي کيوسک روزنامه فروشي از راه به در کرد
---
ولي من سه سوت ميفهمم جنگل جاي ساده اي است
صبح به صبح تمرين هاي رياضي را با دو تا هويج بايد داد خرگوش برايت حل کند
پشت بندش از روباه گول خورد
آخر هم بايد رفت پيش جغد دانا تا همه چيز را حل کند
ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم
به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه , همان وهم و همان تصویری
که سراغم ز غزل های خودم می گیری
به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یکنفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه هر شب , تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو وآیینه اینقدر یکی است
حتم دارم که تویی آن شبحه آیینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه روز ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبحه شاد شبانگاه تویی .
هيچوقت به زور از تو نميخوام که چون مردي يا زني بايد فلان کار رو داشته باشي!
فقط دو تا چيز از تو ميخوام:يکي اينکه از معجزه به دنيا اومدن تمام استفاده رو ببري
و دومي اينکه هيچوقت تن به پستي ندي! پستي يه جانور خونخواره که هميشه سر راهمون کمين کرده!
ناخنهاشو به بهانه هاي مثل مصلحت و عقل و احتياط تو تن تمام آدمها فرو ميکنه و کمتر کسي هست که جلوش تاب بياره!
آدمها تو خطر پست ميشن و وقتي خطر از سرشون گذشت دوباره ميرن توي جلد خودشون!
هيچوقت نبايد خودت رو وقت روبرو شدن با خطر گم کني، حتي اگر ترس تمام جونت رو گرفته باشه! خود به دنيا اومدن يه خطر داره: خطر پشيموني از تولد!
شايد شنيدن اين حرفها برات خيلي زود باشه، شايد بهتر باشه از زشتيها و غصه ها چيزي برات نگم و فقط از دنياي شاد و قشنگ برات حرف بزنم.
ولي نميخوام سرت شيره بمالم و بگم که زندگي مثل يک قالي نرمه که ميتوني پا برهنه روش راه بري، نه!
زندگي يه جاده کج و کوله پر از سنگ و کلوخه! کلوخهايي که تو رو زمين ميزنن و خوني ماليت ميکنن!
سنگهايي که فقط با چکمه هاي آهنين ميشه از روشون گذشت! تازه اين کافي نيست چون وقتي پاهات رو بپوشوني هم يکي پيدا ميشه که به سرت سنگ بپرونه!
خب! درس امروز تموم شد! پسرم! يا دخترم! درس رو فهميدي؟ خدا ميدونه اگر مردم حرفهامون رو بشنون چي ميگن!
فکر نميکني من رو به ديوونگي بي رحمي متهم کنن؟
هر شب به قصه دل من گوش ميکني
فردا مرا چون قصه فراموش ميکني
چون سنگها صداي مرا گوش ميکني
سنگي و نشنيده فراموش ميکني
به پيشانيه پر چين و چروکت قسم مادر
به افسانهي شيرين تو قسم مادر
به اشکهاي بلورت که هر لحظه چکيده سوگند مادر
من يک پرندم زندگي کارواني است با ساز و برگ فراوان
زندگي فريبي است براي بي خبران
زندگي بازيچه گرفتن عقل هاست
زندگي خسته کردن جسم هاست
زندگي زاييده غمهاي ماست
زندگي يک حسرت بي انتهاست
زندگي يک واژه بي انتهاست
زندگي چه ناميدن رواست
امتحان براي فرداي ماست.
گفتم که هستي؟
گفت:آفتاب
بي اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبيد
گفتم که هستي؟
گفت:ماه
بي اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبيدند
گفتم که هستيد؟
گفتند:همه ي ستارگان دنيا
بي اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبيد
گفتم که هستي؟
گفت:پرنده آزادي
و من پنجره را با اشتياق باز کردم
خسته
سربسته
و گم کرده ی خود
من هستم
من
از این فریاد تا آن فریاد
سکوتی نشسته
لب بسته
سرگردان یک لحظه
من هستم
من
اگه بخوام خودم باشم
اونی که تن ها را نخواست
همونی که تنهایی را می خواست
من هستم
من
اسمم وفا
شهرتم مهر
روز تولد
تاریخ اول هر آغاز
شهر من
شهر خدا
شهر تموم آدما
تاریخ فوتم را بخوایید
مثل یک راز
دست خداست
اونی که شاید همه میگن
من هستم
من
از دلمم بگم!
دریا را داره
با دریا سنگا را داره
با سنگا
پری دریا را داره
دوستم میگه سنگش زیاده
بابام میگه صبرم زیاده
دل من صفا را داره
با بی فا ،صفا نداره
من یک بتم ؟
اینا کافرا میگن
یک بت از جنس صدف
باد اومد بت و شکست
تا که کافری نباشه
دل به بت سپرده باشه
بت قصه:دوست نداشت ظلم وجفا را
دوست نداشت شکسته ها را
از شکستن اون می ترسید
دلش از خدا می ترسید
دلش و زندونی می کرد تا نترسه
که پر از پچ پچ ترسه
همش از دلهای خسته
توی این روزگار نشسته
حرف شکستنه که شکسته
اونی که حرف دلش را زد
من هستم
من
حالا اگر شناختیم
بهت بگم
یک درد و دل بود
بین من و خود شما بود
اگر هم بازم شدم راز
رازیم سر بسته ام باز
توی گیجی بسته بودنمی
بازم شاید
یک بار دیگه
یک طور دیگه
بگم این کیه که میگه
من هستم
من


