سلامی به زلالی آب چشمه سار به تو نازنین یار
فقط این را میدانم که این وسیله حیرت انگیز دورترین فاصله ها را نیز به بر هم زدن مژه ای کوتاه کرده واین خیلی زیباست اما متاسفانه هر چه در زمان فعلی امکانات بیشتر می شود دلها از هم دورتر میشود . واین مائیم که باید با عشق و محبت دلهایمان را به هم نزذیک کنیم.
اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم
زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند
می خواهم
امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا
تا رویاهایم همچنان ادامه یابد
و خردمند
آنگونه که به آینده چشم داشته باشم .
و اينکه
زندگی پژمردن يک برگ نيست
بوسه ای در کوچه های مرگ نيست
زندگی يعنی ترحم داشتن
با شقايقها تفاهم داشتن
لحظه ها در گذرند...
لحظه ها هم به شتاب از پي هم مي گذرند
هر نفس فرصت سبزي است که بر باد رود
يا به افسوس زماني که گذشت
يا در انديشه فردايي دور
يا در اندوه ندانستن ها
و به هر جاذبه دل بستن ها
در حصاري که به دور تن خود ساخته ايم
همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم
چه بسا ثانيه هايي که به غفلت بگذشت
چه بسا ثانيه هايي که در آن
مي شد از تجربه لبريز شويم
مي شد از تلخي تکرار به "گذشتن و ماندن" برسيم
اندکي هم در "همين اکنون" انديشه کنيم
لحظه اي سبز که ديروز به فکرش بوديم
فرصتي است که گر رفت، دگر باره نمي آيد باز...
بي هدف کنار بوم نقاشي خود نشسته بودم ومي انديشيدم که فردا چه شکلي است
، ديروز گذشته بود و ديگر رنگي از رويش باقي نمانده بود که بهش فکر کرد حال هم که مشخص بود
اما تنها چيزي که هميشه زيبا بود وهمه به آن اميد داشتند فردا بود پس فردا زيبا بود قلممو به دست گرفتم
وشروع به نقش فردا کردم؛ فردا روزي بود که درخت چتر پر مهرش را بالاي سر سبزه ها قرار مي داد
ومانع از آن مي شد که گزندي به آنها برسد وگل ها داستان عشق خود رابراي سبزه ها مي گفتند
وستاره ها باچشمک زدن خود از ماه دلبري مي کردند وماه در عشقش خسيسي نمي کرده
وعاشقانه تمام زمين را روشن مي کرد ونيز روز موعودي بود که آرزوها به خانه آمال خود مي رسيدند
کم کم داشتم به پايان کار نزديک ميشدم نگاهي به نقاشي کردم همه چيز مثل رويا قشنگ و دوست داشتني بود
که يکدفعه باران تندي به همراه باد بدون اجازه وارد حريم نقاشي من شد سريع تابلو را به داخل اتاق بردم امامتاسفانه دير شده بود
زيراکه شاخه درختي شکسته شده بود وسبزه ها گلي شده بودند ستارها وماه گريه وار فرار کرده بودند
تا صبح نخوابيدم وفکر مي کردم تا اين که دوباره همه چيز به حالت اول برگشت به جزء اثراتي
که درتابلو من پيدا شده بود همين طور که به تابلوخيره شده بودم رنگين کمان حاضر شد و بالبخند دوست داشتني اش گفت:
عزيزم فردا روزي نيست که توبخواهي آن را به آساني نقاشي کني بلکه فردا روزي از وقايع غير منتظره است که باتمام قشنگي وزشتي اش انتظارتو را
مي کشد

کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي
و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس
. با صدايش نه گلي ميشکفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست
. صدايش، اعتراضي بود که در گوش زمين مي پيچيد.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر ميکرد در دايره قسمت
، نازيبايي ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتي است
که هرگز او را شامل نميشود. کلاغ غمگينانه گفت
: کاش خداوند اين لکه سياه را از هستي ميزدود
و بالهايش را مي بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت: " صدايت ترنمي است
که هر گوشي آن را بلد نيست ، فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند
. سياه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت:" سياه چنان مرکب که زيبايي را از آن مي نويسند
و تو اين چنين زيبايي ات را بنويس و اگر نباشي ، جهان من چيزي کم دارد
، خودت را از آسمانم دريغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:" بخوان براي من
. بخوان اين منم که دوستت دارم ، سياهي ات را و خواندنت را"
و کلاغ خواند.اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت
مي خوام از تو بنويسم تو كه مَردِ روزگاري
توي اين مرثيه بازار تو يه شعر تازه داري
تو شبيه احترامي نازنين مث يه حاجت
مث يه تنديس پاكي لحظة ناب عبادت
مي خوام از تو بنويسم تنها تو نيستي غريبه
تو كه ياد دادي به چشمام دنيا اندازة سيبه
با تو تو نوروز هر سال نَحسيِ سيزده به در شد
گُلا ون يكاد مي خوندن وقتي اسم تو پدر شد
با تو از تموم شب ها بي ستاره رد شدم من
لهجة ناب بهارو به خدا بلد شدم من
تو يادم دادي شكوهِ معنيِ امَن يُجيبو
واژه واژة نمازو اين قرائت نجيبو
دست تو تو باغچه هامون گلاي اطلسي كاشته
توي آسمون سفره ماهِ كامل و گذاشته
«مي خوام مث كودكي يام يه بچة بلا بشم
مي خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بكِشم»
توي اين شباي منحوس قصه هات معجزه گر بود
روي گلبرگاي خونه واژة پدر پدر بود
تو هنوز از تير آرش يه كتابچه قصه داري
از تو خاطراتِ كهنهَت قصه هاي نو مي ياري
كاش كه گرگ پير قصه بره ها رو نمي خوردش
چل گيس قصهَ ت و اي كاش ديوِ بد دل نمي بُردش
هنوزم شباي يلدا بهترينِ لحظه هاتِ
درمونِ چشماي خستهَت حافظ و شاخه نباته
توي اين ولولة شوم آغوش تو مث كوهه
امن ترين پناه قلبم تكيه گاهي باشكوهه
مرد بارونيِ خونه! تويي ناجي و بهانهَم
پيش كشِ تموم دردات واژه واژة ترانهَم
«مي خوام مث كودكيام يه بچة بلا بشم
مي خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بِكِشم»
سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود
خود او هم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.

من به طرز ساده اي روي آخرين سطر اين صفحه ايستاده ام.
از كجا مي خواني؟
![]()
![]()
سعي كن با همه چيز كنار بيايي.
فرار نكن.
زمين, به شكل احمقانه اي گرد است!
هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش، چيزي رو بنويس
که بتوني پاشو امضا کني، چيزي رو امضا كن كه بتوني پاش بايستي.
![]()
روزي که به خاطر فردايش زيسته شود ، همواره با يک روز تاخير دريافته خواهد شد
وقتي درباره ديگران قضاوت مي کني، آنان را تعريف نمي کني، خودت را تعريف مي کني
![]()
من ، از مردم شهري هستم كه انبارهاي اذوقه شان در انتظار روز مبادا ميپوسد و خودشان از گرسنگي ميميرند ... ..... .... خسته شدم از بس فردا كاشتم!
![]()
از اين بيهوده چرخيدن چه حاصل پياده مي شوم دنيا , نگه دار
![]()
مرگ را پرواي ان نيست كه به انگيزه اي انديشد.
زندگي را فرصتي ان قدر نيست كه در اينه به قدمت خويش بنگرد يا از ميان لبخند و اشك يكي را سنجيده گزين كند.
عشق را مجالي نيست حتي ان قدر كه بگويد براي چه دوستت دارد
![]()
![]()
براحتي ميشود به روياها فكر كرد ولي به سختي ميشود رويايي را به دست آورد!به راحتي ميشود
دوست داشتن را برزبان آوردولي به سختي ميشودآن را نشان داد!!!
براحتي ميشوداشتباه كردولي به سختي ميشود از آن اشتباه درس گرفت!!!
براحتي ميشود دوستي رابا حرف حفظ كردولي به سختي ميشودبه آن معنا بخشيد!
براحتي ميشود اين متن راخواند ولي به سختي ميشودآن را فهمید!
![]()
![]()
![]()

. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش
را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين
حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد . هنگامي كه اين دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي
اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت
صلح و دوستي بر قرار باشد!"
وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب
كوچك خود تكرار كرد .
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
….
يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
….
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار
عشق پي برد و زنده شد
….
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده
و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
….
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
…
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
….
يادم باشد زنده ام
به کدامين چهره, به کدامين قامت , به کدامين دل خوش , به کدامين سرسبز, به که
مي انديشي ؟؟؟
به زمانهاي دراز يا به کوتاهي عمر, به شب سرمستي يا سحرگاه خمار به چه
مي انديشي؟؟؟
آخر اي چشمه ي نور, آخر اي شادي و شور, به که مي انديشي ؟؟؟
هر سحرگاه, که خيزي از خواب گل ياد که به باغ دل تو ميرويد, دست تو دست که را ميجويد
, اي که شب تا به سحر ياد تو در خاطر من , اي زهمه بهتر من, به که مي انديشي ؟؟؟
تو به زيبائي صبح , من به دلگيري شب .
تو به گرمي بهار, من به سردي خزان.
کاش اي جان جهان,
کاش اي عمر گران,
کاش ميدانستم, به که مي انديشي ؟؟؟
کاش ميدانستم, به چه مي انديشي؟؟؟![]()


