اي ماه
آبي زمين را گم كرده ام
اي ماه
مساحت زيبايي ات
مرا به عمق تجربه اي سياه كشانده است
حالا بگو
اي ماه
راه زمين
از كدام سوي اين شب سرد است ؟
![]()
اولين ترانه
ساعت : يك دقيقه ي بامداد
كسي هلم داد و
بند ناف مرا بريد و
گره زد به روشنايي مهتاب
دلم گرفته بود و
اولين ترانه
بوي شور گريه را مي داد ![]()
اينگونه زندگي کنيم
:ساده اما زيبا، مصمم امابي خيال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل.
![]()
حقيقت انسان به انچه اظهار ميکند نيست
بلکه حقيقت او نهفته در ان چيزي است که از اظهار ان عاجز است
بنابراين اگر خواستي او را بشناسي
نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش بسپار
![]()
دريا باش که اگر کسي سنگي
به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي.
![]()
طلب کن ، به تو عطا خواهد شد
جستجو کن ، خواهيش يافت
در را بزن گشوده خواهد شد.
![]()
خوشبختي و بدبختي براي يه مرد شجاع مثل دست راست و چپش مي مونه . اون هر دوشونو به كار ميبره
![]()
زندگي دو چيز به من آموخت: آرزوي مرگ و مرگ آرزو.
![]()
بهار هم آمد و رفت ولي پرستو نشدي ؛ براي باغ شعرهام لا اقل بيا كمي كلاغ باش !
![]()
نميدانم اين رودخانه بي پايان مرا تا كجا خواهد كشانيد
.....بسان رهگذري مات قلوه سنگهاي كف رودخانه را نظاره مي كنم و حيران از اين همه نفرت كه بر من ميبارد
.... خدايا دل من بي كينه است .... و من مسافر شبهاي مهتابم ... آرزو در من خفته است و من شبهاي درازيست كه بيدارم
. دلم هوس رفتن نموده است .... من ياد گرفته ام خوبي همانند آب است ...... فرقي هم نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري ببينند
.... دستهاي من خالي بمانند ....پاهاي من رنجورتر از قبل سايه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد
.....من همان مسافرم با همان كوله بار ! بايد بروم ... نمي دانم به كجا .... فقط ميدانم كه خدايي هست كه در اين نزديكيهاست
يک خورشيد، يک ماه، يک دنيا،يک قلب![]()
بايد بيشتر دل بسوزانيم تا ديگران را بفهميم![]()
بايد بيشتر دوست بداريم، تا بيشتر دوستمان بدارند![]()
بايد بيشتر گريه کنيم،تا خود را پاک کنيم ![]()
بايد بيشتر بخنديم، تا قدر خود را بدانيم
در مواجهه با ديگران بايد درستکار و منصف باشيم![]()
بايد روش زندگي مان، بر اخلاقيات استوار باشد![]()
بايد بيشتر ازخيالات مان ببينيم
بايد بيشتر بدهيم و کم تربگيريم![]()
بايد بيشتر سهيم شويم و کمتر تملک کنيم![]()
پسر کوچک، مشغول بازي در گودال شني اش بود. او چند ماشين و کاميون کوچک داشت و يک سطل و بيلچه پلاستيکي
همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به يک سنگ بزرگ درست وسط گودال شني برخورد کرد.
پسرک ماسه ها را به کناري زد به اين اميد که سنگ را از ميان گودال شن ها بيرون بکشد
. ولي سنگ سنگين تر از توان او بود و باز به درون گودال باز ميگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد
. ولي هر بار که فکر مي کرد پيشرفتي در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال مي لغزيد و باز مي گشت
انگشتانش درد گرفته و خراشيده شده بود و هنوز تلاش بي حاصلش را با ناله و درماندگي ادامه مي داد
.
اشک پسرک از سر نا اميدي جاري شد. در تمام اين لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش اين داستان غم انگيز را تماشا مي کرد
. در همان حال که اشک هاي پسرک فرو مي ريخت، سايه بزرگي گودال شني و پسرک را پوشاند
پدر پسرک با ملايمت اما محکم پرسيد: " چرا تمام نيروي اي را که در اختيار توست به کار نمي بري؟"
پسرک با حالتي مغلوب در ميان هق هق و با صدايي بريده بريده گفت:" اما پدر من همين کار را کردم، من تمام
توانم را به کار بردم."
پدر به آرامي حرف او را تصحيح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتي را که داشتي استفاده نکردي. تو از من کمک نخواستي!"
پدر خم شد
،
سنگ را برداشت
و آن را از گودال شني به بيرون پرتاب کرد.....
حضرت مهدى(عج)
نام: محمّد
پدر: امام حسن عسكرى(ع).
مادر: نرجس( [4] ).
القاب: حجت، خاتم، صاحب الزّمان، قائم، منتظَر، و از همه مشهورتر مهدى.
شكل: چون ستاره درخشان نورانى، و داراى خالى سياه بر گونه راست.
زاد روز: شب نيمه شعبان 255، هنگام طلوع فجر.
زادگاه: شهر سامراء.
غيبت صغرى: از سنّ پنج سالگى به مدّت 69 سال.
نمايندگان: چهار نفر از شخصيّتهاى شيعه به نامهاى:
1 ــ ابو عمرو، عثمان بن سعيد بن عمرو عمرى اسدى، وكيل و نماينده پيشين امام هادى و امام عسكرى عليهما السّلام.
2 ــ فرزند او، ابو جعفر، محمد بن عثمان بن سعيد، در گذشته304.
3 ــ أبوالقاسم، حسين بن روح بن ابىبحر نوبختى، در گذشته326.
4 ــ ابوالحسن على بن محمد سمرى، در گذشته329.
محل اقامت نامبردگان بغداد، و كليّه امور شيعيان و خواستهها و نامههاى آنان به وسيله اين چهار نفر انجام و ردّ و بدل مىشد; و آرامگاه آنان نيز در بغداد مشهور است.
غيبت كبرى: با در گذشت چهارمين نماينده و سفير آن حضرت از سال 329 آغاز گرديد; و تا به هنگام فرمان الهى مبنى بر اجازه ظهور و قيام آن بزرگوار، همچنان ادامه خواهد داشت.
نمـايندگان و وظـيفه مردم در دوران غيبت كبرى: كسيكه فقيه خويشتن دار، مخالف هواى نفس، و فرمانبر امر خداوند باشد، او نماينده امام زمان است; و بر ديگران لازم است از او پيروى كنند; زيرا اينگونه افراد از طرف امام بر مردم حجّتاند، و امام از طرف خداوند بر آنان حجت باشد( [5] ).
هنگام ظهور: آنگاه كه منادى حقّ از جانب آسمان ندا دهد: حقّ با آل محمّد است. نام مهدى بر سر زبانها افتد; مردم دلباخته او شوند; و از كسى جز او سخن نگويند.
محل ظهور: مكّه معظّمه.
محل بيعت (تعهّد مردم در پيروى از امام): مسجدالحرام، ميان ركن و مقام.
نشانى: فرشتهاى از بالاى سر او فرياد مىزند: اين مهدى است، او را پيروى كنيد.
يادگار أنبياء: انگشتر سليمان در انگشت او، عصاى موسى در دستش، و بطور خلاصه آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد.
ياران: سيصد و سيزده نفر (به عدد اصحاب بدر)، افرادى باشند كه هسته مركزى زمامدارى او را تشكيل دهند; و در حقيقت كارگردانان اصلى قيام مهدى(ع)، و كارگزاران درجه اوّل انقلاب جهانى اسلام خواهند بود كه از اطراف جهان به دور حضرتش گرد آيند.
روش حكومتى: بر اساس قرآن و سيره پيامبر(ص) و امام اميرمؤمنان(ع).
شعاع و دامنه حكومت: سراسر جهان را فرا گيرد; و زمين را از عدل و داد پر كند در حالى كه از جور و ستم پر شده باشد.
مركز حكومت: مسجد كوفه، مركز خلافت و حكومت جدّ بزرگوارش على(ع).
چگونگى پيروزى بر دشمنان: همانند پيروزى جدّ عالى مقامش پيامبر اكـرم(ص) بر كافران و مشركـان، خداوند او را با گـروههاى منظّم هزار نفرى از فرشتگان( [6] ) يا سه هزار نفرى كه از آسمان فرود آمدند( [7] ) يا پنج هزار نفرى كه داراى نشان مخصوص بودند( [8] ) مدد داد; و نيز در جبهههاى جنگ ياريش كند، آنچنان كه مؤمنان را در حال شكست در بدر( [9] ) و ديگر جبهههاى فراوان و روز تاريخى حنين( [10] ) يارى و پيروز فرمود و در جنگ احزاب، رعب و وحشت در دل كفار و مشركان فرو ريخت( [11] ).
مدت زمامدارى: روايات كه اكثراً مربوط به اهل تسنّن استـ در اين باره باختلاف سخن گفته، امّا به عقيده شيعه خدا آگاه است.
وزير و معاون: عيسى(ع) از آسمان فرود آيد و به عنوان وزير با حضرتش همكارى نمايد.
بركات حكومت و رهبرى او: درهاى خير و بركت از آسمان به روى مردم گشوده شود; عمرها به درازا كشد; مردم همه در رفاه و بىنيازى بسر برند; شهرها همه بر اثر آبادانى و سرسبزى به هم پيوسته گردند، آنچنان كه مسافران را به برداشتن توشه نيازى نخواهد بود; و اگر زنى يا زنانى تنها از مشرق به مغرب روند كسى را با آنها كارى نباشد.

بيا به خلوت غم رنگ آرزو بزنيم
ز مهرباني گلها به گفتگو بزنيم
اگر چه خاطر ما را كسي نمي خواهد !
بيا به چاك محبت لب رفو بزنيم
جدا ز نغمه پول و طلاو سكه و زر
سرود سبز وفا را به گفتگو بزنيم
به روي آينه غم گرفته گل ياس
مثال ابر خدا ،رنگ شستسو بزنيم
شبي كه ساغرت از مي پر است و لحظه خوش است
بيا به اسم شقايق ،دمي وضو بزنيم
دلم گرفته از اين شهر بي در و پيكر
بيا به خلوت غم رنگ آرزو بزنيم
زندگی یعنی چه
در حـقـیقـت زنـد گی یک جـاده است
گاهی صاف و گاهی هم پرچاله است
گاهی هـر هـفــته عروسی میرویم
پشت هم جشن و روبوسی میرویم
گاهی می میرد عـمو و خاله ای
پشت هم بـانگ غـمی و ناله ای
شایدم این زندگی یک واگن است
واگنی کوچک به قدر کارتن است
لحـظـه ای آیــد بـه دنـیـا کودکــــــــی
خوشگل و خوش آب و رنگ و نمکی
در هــمان لحـظــه یکی هـم میرود
پا از ایـن واگــن داغــون می بـرد
شایـدم این زنـدگی یک بـادوم است
گاهی تلخ و گاه هم سوهان قم است
گاه دعــوا می کنـیم بر سر هـیچ
دوست خودرا می کنیم فیتیله پیچ
گاهی آشتی میکنیم با دوستمان
با کمی لبخند و قــدری گـفـتمان
در حـقیـقـت زنـدگی خـاکستـری است
گرم و خوش بو مثل نان بربری است
نه چنان تیره و سخت و سخت است و سیاه
نــه سـفـیــــــــــد مـثـل پــنـیـر و قـرص مــاه
هر چه هست این زندگی خیلی گله
کسی کــه نــق بــزنـه کمی خــلـه
یادتون باشه روی ادامه مطلب کلیک کنید
ماه از آن بالا خودی می نماياند که هست هنوز.
هميشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
هميشه آن بالا هست.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.
هميشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهايی که حرفی بود برای زدن،
روزهايی که سکوتی بود برای شنيدن.
شايد که نشانی از هستی است،
يا که نماد عشق است.
شايد که خود زندگی است با تمام تنهايی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده هميشه،
ماه من است.
نگاهش کنيد، شايد شما هم ماهی داريد آن بالا.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.
(اگر هیچ کسی نباشد که گوش کند همیشه ماه در آسمان هست)
می دونی وقتی گریه می کنی چرا چشاتو می بندی؟ وقتی می خوای از
ته دل بخندی؟ وقتی می خوای کسی رو که دوسش داری ببوسی
... یا وقتی می خوای تو رویا بری چرا چشماتو می بندی؟ چون
قشنگترین چیزا تو این دنیا دیدنی نیست
مرگ از زندگي پرسيد چرا همه از من بدشون مياد؟
زندگي گفت چون من دروغي شيرين و تو حقيقتي تلخ هستي. ![]()
پرسيد : چقدر دوستم داري ؟
خيلي فکر کردم و جواب پيدا نکردم
سکوتي مبهم بر ذهنم نشست
ظرفي که محبت را اندازه گيري کند نيافتم
**
گفت : نکند کمتر دوستم داري ؟
ناگهان دلم گرفت و لرزيد
اگر براي محبت واحد اندازه گيري اي بود
اين گلايه آخري را نمي شنيدم
فراموش کن انچه را نمي تواني بدست اوري و بدست اور آنچه را نمي تواني فراموش کني
خوابي ديدم ... خيال کردم که در ساحل دريا با خدا قدم ميزنم ... در آسمان تصويري از زندگي خود ديدم...





