تبليغاتX
گل پــونـه ها
دو خط

قرار است امشب دو ماهي بميرند
که ديگر سراغي ز دريا نگيرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهاي پيرند
و بوي جهنم که آيد از اين شهر
و مردان اينجا چه نا سر به زيرند
تمام فصولي که مي آيد امسال
بدون شک از ابتدا سردسيرند
بعيد است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگيرند
و يک سال ديگر گذشت و نفسهام
از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند
شب سرد و بي انتهاي زمستان
قدمها مردد ولي ناگزيرند
دو خط موازي رسيدن ندارند
دو خط موازي فقط هم مسيرند
|+| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 0:52 توسط پریسا |



آستان تو

پر از عطر كرنش بود

و خدا را من...چه زيبا شنيدم

وقتي كه دستانت را نورديدم........تا سوالم را از آن ها بپرسم!!.

كه چگونه مي رقصند   و     مي چرخند   و مي پيچند

وديگر دست نتوان گفت نامش را

كه در آن هنگام چشم بايد بست و نذر كرد

و   زيارت

من چشم هايم را بستم

نذر كردم

من همه سجده شدم.......فرش

ابريشمي هزار رنگ

تار  و  پودم همه نور__گره هايم همه سبز

من همه لحظه شدم...نيست____محو شدم...رنگ.

آن گاه كه تو در من تپيدي

و من به دنيا آمدم.

سلام بر من كه همه وجودم از تو آغاز شد.

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 1:13 توسط پریسا |



صعود



آنقدر رشد خواهم کرد
که پرندگان
در آرزوی نشستن بر شاخه هایم
به کلاس پرواز روند

پس از فتح جوّ زمین
به شکار خلاء خواهم رفت
می روم به دنبال سرزمین موهومی فرشتگان
آنجا که هزاران آرزو
در صف طویل نوبت
یکی یکی مردود می شوند
می روم به سرزمین عصیانی شیطان
به اوج هرج و مرج

این دو را چه سخت در رقابت دیدم
جام ایمان را
گاه در دست این
و گاه در دست آن دیدم

من فراتر از ایمان خواهم رفت
من بالاتر از وحدت
به آنجا که هیچکس نداند کجاست، خواهم رفت!
 

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 2:58 توسط پریسا |



درد دل
 

چي مي شد؟

 چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.

چي مي شد اگه خدا امروز ديگه ما را هدايت نمي كرد چون ديروز اطاعتش نكرديم.

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.

چي مي شد ديگه هرگز شكوفا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.

چي مي شد ديگه اگه خدا عشق و مراقبتش را ار ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.

چي مي شد اگه خدا امروز كتاب هدايتش را از ما مي گرفت چرا كه ديروز فرصت نكرديم آن را بخوانيم.

چي مي شد اگه خدا در خانه اش را مي بست چون ما در قلب هاي خود را بسته ايم.

چي مي شد اگه خدا امروز به حر ف هايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.

و چي مي شد اگه ...

و چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي نگذريم ؟


::ادامـه مـطـلـب::


|+| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 10:58 توسط پریسا |



كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم


كجا مي روي ؟


با تو هستم


اي رانده حتي از آينه


اي خسته حتي از خودت


كجاي اين همه رفتن


راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟


كجاي اين همه نشستن


جايي براي ماندن ديدي ؟


سر به راه


رو به نمي داني تا كجا


چرا اتاقت را با خود مي بري ؟


چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟


خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟


يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان


شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود


حرفي براي تو دارد


سطري نشاني راهي


خيالت من از اين همه فريب


كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند


و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند


چيزي نفهميده ام ؟


خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان


كه رو به از صبح توپ بازي


تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند


چيزي نفهميده ام ؟


هنوز راهي از چشم هاي خيسم


 رو به خاك بازي در باغ و


پله هاي شكسته ي روز دبستان


مي رود


هنوز بغضي ساده


رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست


كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد


مي شكند


حالا در اين بي كجايي پرشتاب


با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟


تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند


كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

|+| نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 1:5 توسط پریسا |



شعر شرقی

 

 يِه نفر شعر شرقي واسه من هديه بياره


 
شعري از ديارِ بارون که پُر از عطرِ بهاره


 
من اگه شرقي ِ خستم، هنوز از پا ننشستم


 
توي ِ طوفان حوادث، سر ِ سوزن نشکستم


 
مي خوام از شرق بخونم، که تو اوُن کاوه درخشيد


 
سرزمين رُستمُ زال، آسمونِ تختِ جمشيد


 
مي خوام از شرق بخونم، از کَمان تير ِ آرش


 
از ديار ِ سبز ايران، از شجاعت سياوش


 
بخونم ازعشق ِ شرقي،قصّه ي خسروُ شيرين


 
بيسُتونُ تيشه وُ دل، ليليُ يه عشق ِ ديرين


 
بخونم از زن ِ شرقي، که با عشقم آشنا کرد


 
رنگِ آبي زدُ بخشيد، به شباي خلوتُ سرد


 
بخونم از اوُن دياري، که زِ داغِ غصّه پيره


 
ولي با تموم درداش هنوزم بيشه ي شيره


 
ما اگه چشمارُ بستيم، هنوز از پا َننِشستيم


 
وطن اي کلامِ زيبا تُو بدون عاشِقِت هستيم... Bouquet 

 







|+| نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 1:24 توسط پریسا |