يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست
دلاري از جيبش بيرون آورد و پرسيد: " چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟"
دست همهي حاضران بالا رفت.
سخنران گفت
: " بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد، ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم ."
سپس در برابر نگاههاي متعجب
، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: " چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ "
و باز دستهاي حاضران بالا رفت.
اين بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد
و با کفش خود آن را روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد
:" خب، حال چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ "
و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: "دوستان، با اين بلاهايي که من سر اين اسکناس آوردم
، از ارزش اين اسکناس چيزي کم نشد و همهي شما خواهان آن هستيد."
و ادامه داد: "در زندگي واقعي هم همينطور است، ما در بسياري از موارد با تصميمهايي که ميگيريم
، يا با مشکلهايي که روبرو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم
، خاکآلوده ميشويم و احساس ميکنيم ديگر پشيزي ارزش نداريم
، ولي اينگونه نيست و صرفنظر از اين که چه بلايي سرمان آمده
، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم
و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پرارزشي هستيم. ![]()
روي ديوار روشن باران
زخمه ها مي زند سر انگشتم
بر سر لحظه هاي بي پايان
نبض شب مي زند به آرامي
مي چكد شور زندگي از تن من
رعشه ها،سايه مي زند شب را
روي گلهاي سرخ دامن من
لحظه اي روي شانه مي لغزد
اشك ابري كه مي دودبيكار
مي زندپرده هاي غربت را
عابركوچه هاي شب ،گيتار
موجي ازخاطرات دريايي
مي كشدباخودش خيالم را
مي بردتاكجا؟نمي دانم
مرغ شعرشكسته بالم را
لحظه اي چنگ مي زنم برسيم
لحظه اي مي گريزدازدستم
غافل ازاين كه گام آخرچيست؟
ياكجامي روم ؟كجاهستم؟
دردل من ستاره اي روشن
درخيالم پرنده اي بيدار
زيرگوشم ترانه هاي اميد
باصداي شكسته گيتار![]()
زمين، آسمان، قلم، دفتر، ماه،
دلتنگي، بي ريا، بي جان، عشق، روشني
لحظه ها، زندگي، تيرگي، يك وداع
حادثه، عاشقي، يك تپش، يك صدا
جيره ها، بينوا، يك جفا، يك وفا
لاله ها، دل ريا، در خفا، يك ندا
بيم و ترس، هول و هوش
كوچه ها، جاده ها، يك سفر
راه عشق، بي ثمر
ديده ها بي فروغ
سينه ها بي صفا
آب و غم، نان و سنگ
يك زبان، يك صدا
دين و دل، جان و روح
يك فروغ، يك سحر، يك غروب
آه من، ناله ها
شور تو، باله ها
رقص و مرگ يك هوار:
هاي و هاي
هاي و هاي
مرده ها، روزه ها، يك اتم، يك فضا
سايه ها، سايه ها
پس ز پيش، پيش جدا
واژه ها بي صفا
واژه ها بي دوا
دل غريب
دل نحيف
نبض ها بي صدا
قلب ها بي صدا
زندگي بي صدا...
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يك با يك برابر نيست![]()
يک غزل گفته ام مثل يک ، با رديف بيفتد بیفتد
شايد اين شعر بی مايه باشد ، شايد اين قافيه بد بیفتد
من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ريسمان کردم امشب
شايد اين شعر بی مايه روزی ، دست يک روح مرتد بيفتد
من ولی در پی يک سوالم : اين که پايان اين ماجرا چيست؟
اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟
اتفاقی شبيه شکستن ، خلسه ای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز... فردا... يا نه هر لحظه شايد بيفتد
خيز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبر دار ديروز، پای بتهای معبد بيفتد
موج بايد برانگيزی از من ، ماه بايد بياويزی از من
موج يا ماه تا نبض دريا ، يک دم از جزر و از مد بيفتد
*****
مرگ طنزی فصيح است آری ، بايد از عمق جان خواند وخنديد
گرچه اين شعر بی مايه باشد ، گرچه اين قافيه بد بيفتد
![]()


