
شبنم را به گواهي بگير
از باد بخواه تا بگويد
از باران بخواه تا بگريد
از دريا بخواه تا فرياد کند
از ساحل بخواه تا تورا به آرامش فراخواند
و من رابه ظلمت برساند
از سکوت بخواه که سالهاي حسرت مرا برايت بخواند
و بگويد که رويا از غبار آمد
وبا کابوس شومش تورا
و دنياي خاموش تورا
به يک غبارسنگين بدل کرد
تنهايي رويا با تو قسمت شد
سهم کمي نبودآن همه تنهايي و رسوايي سهم کمي نبود
که تنها با تو قسمت شد.
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام اين پنجره ها را سرشار کنم
برمن مگير که با تو نگفتم از رنجهايم
با تو نگفته بودم از غم هايم از سرنوشت شوم
وازآن من امده بودم
تا دراين غربت دراين حقارت غم هايم را به فراموشي بسپرم
آمده بودم تا ديگر رويا نباشم
يک سرنوشت شوم نباشم
گريه نباشم آه نباشم اشک نباشم سوز نباشم و حسرت نباشم
برمن مگير لبريز از گفتن بودم
ولي درهيچ سويم محرمي نبود
من قصد نفي بازي گل وتگرگ راندارم
من قصد نفي دروغين بودن خويشتن را ندارم
ومن قصد نفي احساس پاک تورا ندارم که ناديده گرفته شد
ولي من نيامده بودم تا از غم هايم بگويم
نيامده بودم تا بگويم از زخم هايي که برتن دارم
از روحي که خسته است
قرار نبود از سرماي آن شب برفي برايت بگويم
قرار نبود از زخم هايي که برتن دارم بگويم
قرارنبود از تنها بهانه ماندنم
از تنها نقطه اميدي که هست و نفس مي کشد و مي خندد بگويم
قرار نبود که شبي باشد تا به روشني بدل گردد .
قرار نبود که از غم خستگي ها برات شرح دهم
قرارنبود که تو قضاوت اين قصه را به خدا واگذار کني.
یک روز پسر بچه ای به آشپز خانه رفت و هنگامی که مادرش مشغول آماده کردن شام بود ،ورقی را به دست او داد.
مادر دستهایش را با پیش بندش خشک کرد و شروع به خواندن نوشته ای کرد که پسرش به او داده بود:
"زدن چمن ها:5 دلار؛تمیز کردن اتاقم در این هفته:1 دلار؛خرید کردن :50 سنت؛نگهداری از برادر کوچکم :25 سنت؛ بیرون بردن زباله ها :1 دلار؛
گرفتن نمرات بالا :5 دلار؛ تمیز کردن حیاط و جمع کردن برگ ها :2 دلار؛ جمع کل: 14 دلار و 75 سنت"
مادر به پسر که آنجا ایستاده بود و اطمینان داشت مادر همه چیز را با این نوشته به یاد آورده است،نگاهی کرد و قلمی برداشت و ورق را برگرداند و پشت آن نوشت:
"نه ماه بارداری:مجانی؛ تمام شب هایی که بالای سرت بیدار بودم و پرستاریت می کردم و برایت دعا می خواندم:مجانی؛
سختی که سالها به من دادی و اشک هایی که در طول این سال ها ریخته ام :مجانی؛تمام شب هایی که با دلهره و نگرانی برای آینده ی تو گذرانده ام :مجانی؛
غذا ،لباس، اسباب بازی ها و حتی پاک کردن بینی ات:مجانی؛
پسرم وقتی جمع کل را حساب کنی قیمت عشق من به دست می آید :مجانی"
وقتی پسر نوشته ی مادرش را خواند اشک در چشمانش جمع شد ،به مادر نگاه کرد و گفت:
"خیلی دوستت دارم"
مادر قلم را برداشت و با خط درشت روی همان ورق نوشت: "تسویه حساب شد."![]()
![]()
![]()


