تبليغاتX
گل پــونـه ها
اشک خدا!
                     
باورت می شود نازنین ؟!

من اشک خدا را دیده ام !

آن هنگا م که در گذر گاه نا دا نی به بها یی اند ک انسا نیت را می فروختند.

باورت می شود ؟!

من اشک خدا را در سپیده د می که اند یشه ها را به دار کشیده اند دیده ام .

باورت می شود ؟!

من اشک خدا را آن هنگام که انسان گلوی انسانیت را با سرپنجه نادانی می فشرد ، دیده ام .

دیشب باز خدا گریه می کرد !

چرا که دیده بو د چگونه با بند ترازوی عدالت انسانیت را به جرم مهربانی ، به جرم دانایی

به دارکشیده اند!

و چه سخت می گریست خدا !!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 2:36 توسط پریسا |



بهار
            
 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را

در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا

 کمک کنید


. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند

 سکه د ر داخل کلاه بود


.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت


 ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او

 

 گذاشت و انجا را ترک کرد.

 

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه

مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است


مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او

 

همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته

است
؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما

 را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.


مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او

خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

|+| نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 2:18 توسط پریسا |