
باورت می شود نازنین ؟!
من اشک خدا را دیده ام !
آن هنگا م که در گذر گاه نا دا نی به بها یی اند ک انسا نیت را می فروختند.
باورت می شود ؟!
من اشک خدا را در سپیده د می که اند یشه ها را به دار کشیده اند دیده ام .
باورت می شود ؟!
من اشک خدا را آن هنگام که انسان گلوی انسانیت را با سرپنجه نادانی می فشرد ، دیده ام .
دیشب باز خدا گریه می کرد !
چرا که دیده بو د چگونه با بند ترازوی عدالت انسانیت را به جرم مهربانی ، به جرم دانایی
به دارکشیده اند!
و چه سخت می گریست خدا !!!!!!!!!!!

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را
در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا
کمک کنید
. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند
سکه د ر داخل کلاه بود
.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد
تابلوی او را برداشت
ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه
مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او
همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته
است
؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او
خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم![]()


