تبليغاتX
گل پــونـه ها
فرشته ها چه شکلی اند؟


فرشته ها چه شکلی اند؟
مثل بانوی پیر کوچکی که دیروز کیف پولت را به تو برگرداند
مثل راننده تاکسی که به تو گفت،وقتی لبخند می زنی چشمانت دنیا را روشن می کنند
مثل بچه کوچکی که چیزهای شگفت انگیز را در چیزهایی ساده به تو نشان داد
مثل مرد فقیری که پیشنهاد می کند نهارش را با تو قسمت کند
مثل مرد ثروتمندی که به تو نشان داد که اگر ایمان داشته باشی واقعا همه اینها امکان پذیر است
مثل غریبه ای که زمانیکه تو راهت را گم کرده ای ناگهان پیدایش می شود
مثل دوستی که وقتی فکر می کنی هیچکس باقی نمانده قلبت را لمس می کند
فرشته ها به هر اندازه وشکلی،در هر سن وبا هر نوع پوستی می آیند
بعضی ها با کک ومک،بعضی با چاله روی چانه،بعضی با چین وچروک وبعضی بدون آن
آنها با قیافه مبدل در قالب دوستها،دشمن ها،معلم ها،دانش آموزان، واحمق ها می آیند
آنها زندگی را خیلی جدی نمی گیرند.آنها سبک سفر می کنند
آنها هیچ نشانی از خود باقی نمی گذارند
وقتی که چشمهایتان بسته است پیدا کردنشان سخت است
وقتی دیدن را انتخاب می کنید آنها همه جا هستندپس بیائید با هم ببینیم .........
 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:59 توسط پریسا |



مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی  جواب نمیده؟

یهو یه صدای  مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
 
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
 چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
 
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
 
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
 
***  و اگر اشک نبود...  ***
 
 
گریه بر هر درد بی درمان دواست ... چشم گریان ، چشمه ی فیض خداست
تا نگرید ابر کی خندد چمن ... تا نگرید طفل کی نوشد لبن
مولوی
 
خنده بر هر درد بی درمان دواست
 
عامیانه
 
یادم میاد استاد درس اخلاق بهمون میگفت :
 
انسان وقتی دچار اشتباه و گناه میشه که یا خیلی خوشحال باشه یا خیلی ناراحت ، بهترین تصمیم گیریها زمانی هست که در اون حد وسط باشیم نه خیلی خوشحال و نه خیلی ناراحت . پس هم به خنده نیاز داریم و هم به گریه
 
***
 
در نهایت ما نفهمیدیم که هر وقت درد بی درمان گرفتیم ، بشینیم گریه کنیم یا اینکه بخندیم.
 ولی پس از سالها به این نتیجه رسیدم که گریه و خنده دو مسیر متفاوتی هستند که در نهایت به یک مقصد ختم می شوند .
 حالا بسته به اینکه شرایط فعلی چگونه هست ، مسافر یکی از این دو راه خواهیم شد .فرض کنید که دوتا مسیر هست که به خونه دوستمون ختم میشه ، یکیش از روی یه پل رودخونه رد میشه و مسیر را کوتاهتر میکنه ، ولی اون یکی رودخونه را دور می زنه و مسیر طولانی تر میشه . حالا این دلیل نمیشه که چون مسیر اولی کوتاهتر هست همیشه از اون استفاده کنیم . مثلا اگه یه وقت بارون خیلی شدیدی بیاد دیگه نمیشه به اون پل اعتماد کرد ، اون وقت هست که مسیر دومی خیلی برامون عزیز میشه
( خودمونیما این مثال جامع و کامل نبود ولی هر چی باشه از هیچ که بهتر بود )
 اما مقصد کجاست ، به نظر من مقصد گریه و خنده رسیدن به جاده تعادل و حد وسط هست . یادم میاد استاد درس اخلاق بهمون میگفت :
انسان وقتی دچار اشتباه و گناه میشه که یا خیلی خوشحال باشه یا خیلی ناراحت ، بهترین تصمیم گیریها زمانی هست که در اون حد وسط باشیم نه خیلی خوشحال و نه خیلی ناراحت . پس هم به خنده نیاز داریم و هم به گریه
 
علم در مورد گریه و خنده به چیزهای جالبی دست یافته ، حتما شنیدید که یک خنده درست حسابی باعث میشه که گردش جریان خون راحتتر بشه یا اینکه میگن خنده یکجور دویدن درجاست یا دهها موارد دیگه که همگی به طور علمی اثبات شده اند ، فقط کافیه که یه جستجوی کوچولو تو اینترنت کنید اون وقت خواهید فهمید که دنیا از چه قراره ...
ولی گریه هم بی نصیب نشده و فایده های جالبی داره . اول اینو باید بگم که وقتی در اثر پیاز خورد کردن یا رفتن گرد و غبار تو چشم ، اشکمون در میاد ، مواد تشکیل دهنده این قطره اشک با اون حالتی که به طور عاطفی گریه می کنیم تفاوت داره . وقتی عاطفی اشک میریزیم ، این قطره اشک حاوی پروتئین و آدرنالین هست و همین کمک میکنه تا فشار خونمون را پایین بیاره و به حد عادی برگردونه ، برای همین هست که بعد از گریه کردن احساس سبکی میکنیم. اوج کار برای من وقتی بود که فهمیدم اون قسمتی از مغز که وظیفه کنترل خنده را داره ، وظیفه گریه هم بر عهده اش هست . حالا دیگه واقعا میتوان گفت که از یکجای واحد آمده اند و به یکجای واحد خواهند رفت
 
فقط یک چیزه دیگه باقی موند ، اونهم در مورد خود اشک ... میدونید چیه ، وقتی روی گونه های کسی قطرات اشک دیدید نمیتونید بگید که طرف آخر ناراحتی هست ، شاید برعکس اون الان آخر خوشحالی باشه . در واقع نهایت خوشحالی و ناراحتی هر دو با یک چیز نشان داده میشوند -اشک- برای همین هست که من شخصا اشک را بیشتر ترجیح میدم ،
ضمنا خنده کردن ، زیاد نیازمند به لوازم خاصی نیست در صورتی که اشک ریختن حتما به حضور قلب نیازمند هست
، دانشمندان هم هنوز نتونستند منشا اصلی اشک ریختن را پیدا کنند ، اگه اشتباه نکنم یکی از نقاشهای معروف تو یکی از آثارش یه چشم گریان کشیده که بعد اومده اون چشم را وصل کرده به قلب ، در واقع میخواسته بگه که منشا اشک کجاست . (راستی اگه اون نقاش را می شناسید یه ندایی هم به ما بدید
)
 
پس هر وقت احساس سنگینی کردید ، هیچ خجالت نکشید برید یه گوشه و یه دل سیر گریه کنید تازه اون بالا یه جعبه دستمال کاغذی پر براتون گذاشتم می تونید برای پاک کردن اشکاتون ازش استفاده کنید ، هر چند که بعضی ها مثل من استفاده از آستین لباس را بیشتر ترجیح می دهند
  
به راستی اگر اشک نبود سرزمین وداع آتش میگرفت و باغ محبت خشک میشد
  -----------------
راستی یکی از دوستام می گفت که اول مولوی اون بیت را گفته ، بعدها در مجله طنز توفیق جای گریه را با خنده عوض میکنن و اینقدر فراگیر میشه...فقط اگه مولوی بدونه!!!
                                                                                                 پــــــــیـــــا م
 
|+| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 11:54 توسط پریسا |



میتوان
         

   می توان در کوچه های زندگی               پاسخ لبخند را با یاس داد
   می توان جای غروب عشق را                به طلوع ساده احساس داد
   می توان در خلوت شب های راز             فکر رسم آبی پرواز بود
   می توان تا فرصت ادراک هست               با خلوص یاس ها هم راز بود
   می توان با لهجه سرخ دعا                     مدتی با آسمان خلوت نمود
   می توان با حرفی از جنس بلور               شوق را به هر دلی دعوت نمود
   می توان در آرزوی کودکی                      با حضور یک عروسک سهم داشت
   می توان گاهی به رسم یادبود               در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت
   می توان از شهر شب بوها گذشت          عابر پس کوچه های نور بود
   می توان همسایه مهتاب شد                 فکر زخم غنچه ای رنجور بود
   می توان با لطف دست پنجره                  مهربان گنجشکها را دانه داد
   می توان وقتی خزان از ره رسید              یک کبوتر را به کنجی لانه داد
   می توان در قلب های بی فروغ                لحظه ای برقی زد و خورشید شد
   می توان در غربت داغ کویر                     گاه آن ابری که می بارید شد

|+| نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 2:45 توسط پریسا |