تبليغاتX
گل پــونـه ها
بازسازی دنیا
          
پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می‌دهم، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟»

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»

پسر جواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

|+| نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 3:14 توسط پریسا |



روزگار

آسمون كاری نداره با غم زمینی ما
واسه این لبریز اشكه شب همنشینی ما
آشیونه مون رو موجه
هستی مون به دست باده
زندگیمون یه حبابه
خالی و كوچیك و ساده

 

مث تشویق یه فانوس
تو شبای بی ستاره
عمر ما لحظه به لحظه
رو به خاموشی میذاره

 

یكی از اونور پرده
صحنه رو اینجوری چیده
به ما هم یه نقشی داده
قصه ها رو آفریده

 

یه نهال خشك و تنها
توی این خاك غریبم
خیلی سخته كه با حسرت
بی نصیب از بوی سیبم

 


باغبون با یه بهونه
كه فقط هبوطه اسمش
ما رو كاشته تو زمینی
كه كویر لوته اسمش

 

یه روزی تنها و عریان
پا گذاشتیم توی جاده
یه روزم میریم از اینجا
با یه پیراهن ساده

|+| نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 3:2 توسط پریسا |