
نشسته ام که بباری غزل ، نمی باری
به روی هستی ِ خشکم نمی شوی جاری
شبی تمام نشستم و دوستان ِ قدیم
از این رویه ی من می کنند بیزاری
نخست ساعت ِ آونگ دارمان نالید
"که نیمه شب سپری شد هنوز بیداری؟"
قلم شکست نوکش را و بغضش که
"نمی نویسم و دیگر نمی کنم یاری"
و دفترم که پر از خط خطی است دلخور شد
"چرا تو از سر ِ من دست بر نمی داری؟"
لباس ِ خواب مرا از خودش به در انداخت
"مگر که مسخره ام من؟ و یا تو بیماری؟"
و صندلی کمرش را گرفت و جیغی زد
"پیاده هم نشد این بی خیال پرواری"
اگر چه گفته ی این دوستان ِ خواب آلود
تمام باد ِ هوا بود ؛ سرد و تکراری
تمام ِ طعنه ی این چیزها به یک گوشه
چگونه حرف ِ خودت را کنار بگذاری؟
دلم گرفته از این لحظه های بی حاصل
از اینکه حرف ندارم ، سکوت و بیکاری
در انتظار ِ ترحّم شدم کویری خشک
نشسته ام که بباری غزل ، نمی باری
چشم ، چشم ، دو ابرو...
چشم ، چشم ، دو ابرو ، دماغ و دهن یه گردو ، سیخ سیخ شكمبه این آقاهه...
چشم ، چشم ، دو تا چشم ، دو چشم خیس ز شبنم
شبنم پاك و ساده ، شبنم تلخ و پر درد...
گوش ، گوش ، دو تا گوش ، دو گوش پر ز نجوا
صدای تنهایی و صدای پاك رحمان...
دو ابرو ، دو ابرو ، دو ابروی گرفته
ز سختی روزگار ، درون هم شد چفته...
دست ، دست ، دو تا دست ، دو دست رو به بالا
به جز همین خداوند ، نداره هیچ كسی را...
پا ، پا ، دو تا پا ، دو پای خرد و خسته
بسی كه او دویده ، به دنبال وجوده ، یه حس سرد و سوخته...
گرد ، گرد ، یه گردو ، یه گردوی شكسته
ز غم و درد دنیا ، ز چین و خط نهفته...
عمر ، عمر ، یكی عمر ، یه عمر خسته و پیر
یه عمر پیر و فرتوت ، یه عمر ز غم فراسیر...
قلب ، قلب ، یكی قلب ، یه قلب اگرچه تنها
شكسته و پریشون ، نا امید و بی صدا...
چشم ، چشم ، دو ابرو ، دماغ و دهن یه گردو ، سیخ سیخ شكمبه این آقاهه... بی رنگه.

دخترک قصه ی ما ... گذر می کرد تو غصه ها
تو باغ و دشت دل ما ... اونور کنار برکه ها
کوزه ی آبی پر می کرد ... باد موهاشو کنار میزد
سیلی سرما رو لباش ... قرمزیه گل میذاشت
آروم آروم قدم میزد ... چشاش به آسمون نظر می کرد
تا که غروب رو ببینه ... ستاره ها رو بچینه
بعدش که ماه اومد بیرون ... از غم دل بگه به اون
شاید براش کاری کنه ... یه راه و چاره ای کنه
ماه قشنگ آسمون ... دلش می سوخت به حال اون
بغض گلوشو گرفته بود ... غمش به دل نشسته بود
بغض می گفت نرو بمون ... ماه می گفت نری ز یادمون
امّا ... دخترک قصه ی ما
با فریادش که بی صداست ... با نگاهش که آشناست
می گفت یک مهمونم تو باغتون ... فرشته ای از آسمون
بغض ماه وا شد و از گلو رها ... اشک ماه قطره شد و از گونه جدا


