تبليغاتX
گل پــونـه ها
شاعر کیست!
                 
تكلیفمان را روشن كنیم!
در حواشی شعرهایم،

همیشه طنینِ ممتدِ طعنه را شنیده ام!

كه: شاعران از فتحِ قله های قیود و قافیه بازآمده اند

و تو گریه های مكرر خود را ترانه می نامی؟

اگر اینگونه بود،

هر كودكی شاعر و هر انشای كودكانه

همنامِ ترانه بود!

می شناسم این اهالیِ همهمه را!

در عبور از معابرِ باد،

شاعرانِ بسیاری را دیده ام!

شاعرانی كه به لطفِ عینكهاشان شاعر شدند!

شاعرانی كه مویشان را از وسط فرق می گرفتند،

تا شاعرتر شوند!

شاعرانی كه گفتند: «- ساده ایم!» و ساده نبودند!

گفتند: «- عاشقیم!» و عاشق نبودند!

گفتند: «- به رسم آینه رفتار می كنیم!»

ولی آینه ها را شكستند

و تنها از طراوتِ تن ها ترانه نوشتند!

باور كن راضی به گشودنِ درگاهِ گرد گرفته ی شان نیستم.

اما ببین چگونه پاپیچِ این پای پیاده می شوند!

هر چند،

آنها كه از خطوطِ خواب های من خبر ندارند!

آنها كه تا بحال،

جز خوابِ چراغ سبزِ چهارراهِ خیابانشان،

خوابی ندیده اند!

بگذار دلشان به همین هفته های همهمه خوش باشد!

وقتی نامِ زغفران می آید،

آنها به یادِ شله زرد می افتند!

هیچ شاعری در دفترِ شعرِ خود ننوشت:

زعفران گلِ زیبایی ست!

از ضمیرِ زنگار بسته شان

به جز تكرارِ طعنه و تردید

انتظاری نمی رود!

بگذار ندانند كه رگبارِ گریه های من،

از كجای آسمان آب می خورد!

ولی می خواهم تو بدانی! گُلم!

می خواهم تو بدانی!

پدر بزرگم همیشه می گفت

وقتی شبانه به كابوسِ بی نورِ كوچه می روی،

برای فرار از زوایای ترس

آوازی را زمزمه كن!

من همه برای پُر كردنِ این خلوتِ خالی ترانه می خوانم!

برای تاراندنِ ترس!

به خدا از این كوچه های بی سلام،

از این آسمانِ بی كبوتر می ترسم!

بام ها را ببین!

دیگر كسی بادبادك نمی سازد!

در دامنه ی دست كودكان،

تیر و كمان حرفِ اول را می زند!

می ترسم از هزاره ای دیگر،

نسلِ گلهای سرخ منقرض شده باشد!

می ترسم نوه های این ماهیِ سرخ هم

با خیال رسیدن به دریا،

دورِ حصارِ همین حوضِ نیمه پُر

بچرخند و

پیر شوند و

بمیرند!

می ترسم ،

تا همیشه همسایه ی این سایه های سرشكسته شوم!

می ترسم! در قید و بندِ تكمیل ترانه هم نیستم!

می دانم كه دنیا شبیه ترانه هایم نیست!

تنها برای دوریِ دست هایمان زمزمه می كنم!

حالا اگر این طایفه ی بی ترانه را

تحمل شنیدنِ آوازهای من نیست،

این پهنه ی پنبه زار و این گودالِ گوش هایشان!

بگذار به غیبت قافیه هایم مُدام نق بزنند!

بگذار از غربالِ نازادگان بگذرم!

بگذار كسی شاعرم نداند!

مگر چه می شود؟

اصلاً دلم نمی خواهد به وقتِ رفاقتم با قلم شاعر باشم!

می خواهم در خیابان شاعر باشم!

وقتی راه می روم،

آواز می خوانم،

گریه می كنم!

وقتی گربه ی گرسنه ی كوچه را،

به نانِ نوازشی سیر می كنم!

می خواهم آوازِ دُهُل را از نزدیك بشنوم!

می خواهم تمام رودها را تا سرچشمه شان شنا كنم!

می خواهم تمام فانوسهای فاصله را روشن كنم!

می خواهم یك بار،

فقط یك بار ترانه ای به سادگیِ سكوتِ كودكان بنویسم!

آنوقت دفترم را ببندم،

بیایم روی  نیمكتِ سبزِ  بنشینم،
و برای پاییز بمیرم
و بمیرم!

به همین سادگی!

ساده بودن را از پریِ كوچكی آموخته ام،

كه با بوسه ای می مُرد و با بوسه ای به دنیا می آمد!


بگو بدانم! بی بی باران
!
معجزه خواهد شد؟

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 17:48 توسط پریسا |



یادگاری


خسته ام     از     آرزوها   ،     آرزوهاى      شعارى

شوق    پرواز    مجازى  ،    بال هاى       استعارى

لحظه هاى    كاغذی  را  روز   و  شب  تكرار كردن

خاطرات   بایگانى        ،   زندگى هاى        ادارى

آفتاب   زرد و  غمگین     ،   پله هاى   رو  به پایین

سقف هاى سرد  و سنگین ، آسمان هاى   اجارى

با نگاهی   سرشكسته  ,  چشمهای  پینه   بسته

خسته از درهای بسته  , خسته از چشم  انتظاری

صندلی  های  خمیده    ,  میزهای   صف   كشیده

خنده های    لب پریده     ,      گریه های   اختیاری

عصر  جدول هاى   خالى  ، پارك هاى این   حوالى

پرسه هاى   بى خیالى    ،  نیمكت هاى    خمارى

رونوشت    روزها    را روى   هم    سنجاق   كردم

شنبه هاى    بى پناهى   ، جمعه هاى   بى قرارى

عاقبت     پرونده ام      را    با        غبار        آرزوها

خاك    خواهد   بست  روزى  ، باد خواهد برد  بارى

روى   میز    خالى    من     ،   صفحه   باز   حوادث

درستون   تسلیت ها     ، نامى   از   ما     یادگارى

|+| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 2:58 توسط پریسا |



زندگی
 

                     

وقتی ذهن میشناسد  ! انرا دانش میخوانیم

وقتی دل میشناسد!انرا عشق مینامیم

وانگاه كه وجود میشناسد با مكاشفه روبروئیم.

زندگی را قدربدان

حرمتش نگهدار

هیچ چیز مقدس تراز ان نیست

وهیچ چیز ملكوتی تر از ان نیست

میراثی به تونخواهد رسید

تو پیش از این ارث خود برده ای

حیات تو میراث توست

به ان عشق بورز و تكریمش كن . 

|+| نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 4:47 توسط پریسا |