
قبل از آخرین دم
قبل از افتادن پرده ی بزرگ
قبل از این كه آخرین گل ها بر من فرو ریخته شوند
می خواهم زندگی كنم
می خواهم محبت کنم
می خواهم باشم
در این دنیای تاریك
در این زمان فاجعه آمیز
در این زندگی جنگ افروز
در كنار انسان هایی كه محتاج من اند
در كنار انسان هایی كه محتاجشان هستم
در كنار انسان هایی كه می خواهم محترمشان دارم
تا بیابم
تا به عجب آیم
تا بیاموزم
چه كسی می توانم باشم
چه كسی می خواهم باشم
تا روزها تلف نشوند
تا ساعت ها معنا یابند
تا دقایق پر ارزش شوند
وقتی می خندم
وقتی گریه می كنم
وقتی سكوت می كنم
در سفرم به سمت من
در سفرم به سمت خود
در سفرم به سمت خدا
كه مسیرشان هموار است
كه مسیرشان مشكل است
كه مسیرشان را به سختی می شناسم
اما می خواهم بپیمایم
و نمی خواهم به پایان برسانم
بدون دیدن
شكفتن گل ها
بدون شنیدن
صدای رودخانه ها
بدون تعجب از این كه
زندگی زیباست
آن گاه مرگ می تواند بیاید
آن گاه می توانم بروم
آن گاه می توانم بگویم :
من زندگی كرده ام
آنچه ياد گرفتم و آنچه ياد نگرفتم
من عاقبت یاد گرفتم
در صف بلند اتوبوس
خمیازه ام را چنان پنهان کنم
که به نفرت از شرایط موجود متهمم نکنند.
من عاقبت یاد گرفتم
درکلاس های درسم
برای بچه های خوب و حرف شنو
که بعضی هاشان تعهدهایی سپرده بودند
یک ساعت تمام
چنان حرف بزنم که انگار هیچ چیز نگفته ام
من عاقبت یاد گرفتم
به پاسبان هایی که باطوم به دست دارند
چنان لبخند بزنم
که گویی از خودشانم
و به افسران پلیس چنان با احترام نگاه کنم
که انگار از سر جنگ پیاپی پیروزمندانه باز گشته اند
و از نرده های آهنی باغ های بزرگان
چنان چشم بردارم
که پنداری هرگز چنان مرده ها-قصه ها و بزرگانی وجود نداشته اند.
من عاقبت یاد گرفتم
در حضور رئیسم
از سودمندهایی که امکان دارد اقدامات جاری دولت داشته باشد
و در حضور کارمندانم
از لزوم نظم و ترتیب در کار ؟ تحت هر شرایطی
و در حضور همسایگانم
از شفافیت تصویر تلویزیون جدیدمان
و در حضور دوستانم
از سرگرمیها ی خسته کننده
و در تاکسی و اتوبوس
از پل های هوایی
و در گردشگاه های عمومی
از انواع گلکاری های مناسب-و انتخاب بجای درختان برای تزئین
و در تلویزیون
از بهترین رقاص خوانندگان و یا بهترین خواننده ی رقاصان
و در مقاله هایم
از مشکل عظیم و غول آسای کمبود تخم مرغ و لیمو ترش و لوبیا چیتی
چنان سخن بگویم
که شهری بر بی گناهی من گواهی دهد.
من عاقبت یاد گرفتم
به گل ها دست نزنم
نزدیک لانه ی زنبورها نروم
گوش گربه را نکشم
دم سگ را لگد نکنم
دستم را به طرف آتش نبرم
چشمم را به دوردست ها ندوزم
عکس لرزان خودم را توی رودخانه ی تاریخ نبینم.
من عاقبت یاد گرفتم
با لبخندی غمگین گریه کنم
و به سختی گریه کنم
آنگونه که همه بپندارند از شادی بسیار - اشک به چشم آورده ام
من همه ی این ها را
عاقبت یاد گرفتم
و چه مسخره و کشنده بود یاد گرفتن اینها
اما هرگز - هرگز یاد نگرفتم
وقتی در خانه هستم
زیر لب نگویم - همه دروغ است


