
گفتم که سکوت...!ازچه رو,لالی و کور؟
فریاد بکش ,که زندگی رفت بگور...
گفتا که خموش !...تا که زندانی زور,
بهتر شنود,ندای تاریخ زدور...
بستم زسخن لب ,وفرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ,دردی خاموش
فریاد زمان ,رمیده در قلب سروش
کای ژنده به تن,مردم کاشانه بدوش!
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
درد ا من این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه...طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ,کشت...شکست!
دل زنده کنید ,تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و ...فقر در ظلمت شام
بر سر نکشد ,خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنه گان ,جام به جام!
نابود کنید ,یاس را در دل خویش
کاین ظلمت درد گستر ,زار پریش
محکوم بمرگ جاودانی است...بلی
شب خاک به سر زند,چو روز آید پیش
نویسنده جدید:(ه-.)

تو :
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است 
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی 
تا ابد در دل من می مانی...!
نویسنده جدید: (ه-.)
نویسنده جدید:(ه-.)
نویسنده جدید:(ه-.)
چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای توماندن و به پای تو مردن
و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو و بدون تو
زيستن و برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن
ای کاش ميدانستی بدون تو مرگ گواراترين زندگی است
بدون تو و دور از دستهای مهربان تو و به دور از قلب حساست زندگی
چه تلخ و نا شکيباست
نوشته :نویسنده جدید (ه-.)
نویسنده جدید: (ه-.)
با تو من رنگ طلوعم
بی تو من سرخ غروبم
از تو و سکوت عشقت
سارشارمو من پرفروغم
قاب عکست روی دیوار
خاطراتی ماندگار
هیچوقت از یادم نمیره
با گذشت روزگار
نویسنده جدید:(ه-.)

من بادم
باد موافقم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم.
من بادم
چیزهایی با خود دارم
گاهی قصه خسته گان دور افتاده
گاهی غصه مردم تنها
گاهی ناله روزگار...
نپرس اینها چیست؟
من بادم
هر چه باشد می آورم،
من پیام آورم
از دور دست می آیم
از کوه می گذرم
با خود چیزهایی می آورم؛
من از سرزمین مردمان کم حرف می آیم
من از دیار چشمان خشم آلود می گذرم...
نگو چرا؟
من بادم
من این گونه هستم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم؛
از پنجره باز تنهایی می گذرم
و از کنار تک تک شما بدون اینکه ببینید
من پیام آور حماقت های بشرم
من سکوت می کنم؛
گذشت من گذشتن است؛
من بادم
نگو کجا بروم
من بادم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم
من بادم
چیزهایی با خود دارم
نمی پرسی چه آورده ام؟
. . .


