تبليغاتX
گل پــونـه ها
نقاشی

 

همه نقاشی شدیم
با دستای تو مهربون
دوتا رو با هم کشیدی
یکی رو بی همزبون
به یکی نونوایی دادی
به یکی یه لقمه نون
به یکی صد تا نشونه
یکی بی نام و نشون
به یکی قصر طلایی
به یکی گوشهء پارک
یکی دوتا چتر داره
یکی مونده زیر بارون

بالای نقاشیتو دادی به هرکی پول داره
ولی با این همه پول هیچکی محبت نداره
پایین نقاشیتم دورسته پولی ندارن
امّا چهرهء اونا عشقو به یادم میاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 4:58 توسط پریسا |



می گویند...

 


مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!


و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر که نمي شود پريد!
بايد  شوق رسيدن معنا بگيرد!
 بالهاي مرا بگيريید و من دستان شما را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنيد!

|+| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 4:12 توسط پریسا |



پرسش

 

 

چرا همیشه همین است آسمان  و زمین ؟

زمان هماره همان و زمین همیشه همین

اگر چه پرسش بی پاسخی است ، میپرسم

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین ؟

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند ؟

زمان زمانه ی قهر و زمین زمینه ی كین

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان

حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین

هزار شاید و آیا به جای یك باید

گمان كنم ، به گمانم نشسته جای یقین

اگر كه چون و چرا با خدا خطاست ، چرا ؟

چرا سوال و جواب است روز بازپسین ؟

چرا در آخر هر جمله ای كه میگویم

تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به كمین؟

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 2:9 توسط پریسا |