تبليغاتX
گل پــونـه ها
برای مدتی نیستم


حریف نمی شوند حروف من

تمام حرف های تو را

همیشگی تر از همیشه های من!

چقدر به "هرگز "رسیده ای تو...

نگاه کن "حتی یک بار "هایت هم

تکرار نمی شود دیگر

...

سلامم نکن

خالی ام از هر جواب  "علیکی" برای تو

...

شروع من!

چقدر به پایان رسیده ایم ما

...

ببین در ابتدای انتهایمان....

حریف هم نمی شوند

بدرود های من

    تمام رفتن تو را....

                                                                                                                              

  *عجیب به پایان می رسیم گاهی...گاهی ...گاهگاهی...

*به گمانم ...میتوانم "شعر"بناممش اینبار...

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 4:46 توسط پریسا |



سنگ صبور

  • شب.من و سنگ صبور
    شب شده سنگ صبور
    خونه غم شده باز این دل من
    پر ماتم شده باز این دل من
    من و تو با دلمون
    تک و تنها و غریب
    توی این شهر بزرگ
    توی این دشت جونون
    خودمونیم و خدا
    خودمون و دلمون
    اگه از درد دلم با تو شکایت بکنم
    قصه مردم نامرد و بگم
    اگه من با تو حکایت بکنم
    دل تو میشکنه چون جام بلور
    نمیخوام سنگ صبور
    شده باز فصل خزون از درختا میریزه برگ طلا
    آسمون پر غم.غرق اندوه بلا
    هی براش قصه میگم قصه غصه میگم
    پر و بالم رو نسوزون
    من و پروانه نکن
    میبینی هرچی که حس مرگ امیده به خدا
    حسرت روز سپیده به خدا
    همه جا رنگ ریا
    همه چی نقش سراب
    به گلا دست میرنی خار میشن
    سبزه ها زیر قدم مار میشن
    بازوانی که به گرمی تورو افسون میکنن
    حلقه دار میشن
    زبونم بسته میشه
    دهنم خسته میشه
    ولی ای سنگ صبور
    مگه باور میکنه؟
    میدونی؟
    همدم شبهای سیاه دل من
    عاقبت سر به بیابون میذارم
    میرم اونجا که صفاست میرم اونجا که وفاست
    میرم اونجا که فقط محرم این سینه خداست
    ولی ای یار دلم
    ای دلت خونه اسرار دلم
    من پر از مهر و وفام
    تو رو با خود میبرم
    تو رو ای سنگ صبور
    همه جا تا دل گور. 
|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 16:9 توسط پریسا |



محکمه الهی

 

                                        

یک شب که من حسابی خسته بودم

همین جوری چشام و بسته بودم

سیاهی چشام یک لحظه سر خورد

یک دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکمه الهی بر پا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش وایستادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه

به بنده ها ش عتاب خطاب می کنه

میگه چرا این همه لج میکنید

راه تو نا بیهوده کج می کنید

آیه فرستادم کهآدم بشید

بادلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غو گرفته را شاد کنید

بافکر تون دنیا را آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقل و کاه پر کنید

من چقدر بهتون ماشاالله گفتم

نبافریده باریک الله گفتم

من که هواتونا همیشه داشتم

حتی یک لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید

نشستید و خدایی جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

یک جو زمین و این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

حقیقتا شما ها خیلی پست ید

خر نباشید گاو و نمی پرستید

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیشکی پیش همسرش نیست

چرا زنا این جوری بد لباسن

مردای غیرتی کجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد وزن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاشش تو نرفت

چشاشش میچرخن نمیدونم چشه

آهان میخواد یواشکی جیم بشه

دید یک کمی سرش شلوغ خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه نفت

یهو سرش و پایین انداخت و رفت

قراولا چند تا بهش ایت دادن

یارو وانستاد تا جلوش وایستادن

فوری در آورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برای حوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوری دلگیر میشه

تو رو خدا بزار برم دیر میشه

قراول حضررت حق دمش گرم

با رشوه خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو را گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یکجا یی بستش

رشوه حاجی را ضمیمه کردن

تو جهنم اونا بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر می زد

داشت روی اعصابا تلنگر می زد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یک خورده  هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم را معطل نکن

بگیر بشین این همه کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه ی تو پر از کارای زشته

کی به تو گفته جای تو توی بهشته

بهشت جای آدمای باحاله

ولت کنم بری بهشت،محاله

یادته که چقدر ریا میکردی

بنده های ما را سیاه میکردی

تا یک نفر دور  و ورت میدیدی

چقدر والضالین را میکشیدی

این همه که روضه ونوحه خوندی

یک لقمه نون دست کسی رسوندی

خیال میکردی ماهواسمون نیست

نظم و نظام هستی کشکی کشکی ست

هر کاری کردی بجه ها نوشتن

میخوایی برو خودت ببین تو زوم کن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

بازم نشد درست بشینه

کاسه ی صبر ش یک دفعه سر میرفت

تا فرصتی گیر میورد در می رفت

قیمات اینجا عجب جایی

جون شما خیلی تماشایی

از یک طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه راپیش آوردن

گفتم اینا را که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن

مامور گفت میگم بهت من الان

مفسد فی الارض که میگن هم اینان

گفت اینابهشت فروشی کردن

بی پدرا خدا را جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن این ها

کفر خدا را درآوردن این ها

بد جوری ژاندارک و این ا چزوندن

زنده اونا تو آتیشش سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیله را تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاهت و صاف کن

بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو اینا چه کاره بودن

خیام اومد یک بطریم تو دستش

رفت و یک گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد و با صدایی محکم

گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی

این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اون ا برده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواش و داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یه هو شنیدم ایست خبر دار دادن

نشسته ها بلند شدن وایستادن

حضرت اسرافیل اومد

رفت روی چارپایه و چند تا صور زد

دیدم دارن تخت رون میارن

فرشته ها رو دستشون میارن

مونده بودم  که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر میکنید داخل اون تخت کی بود

الان میگم یک لحظه اسمش چی بود؟

اونی که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که  این لامپ ا را اختراع کرد

همون که کارش عالی بود اون دیگه

بگید بابا توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یک راست برو پیش انبیا

وقت و تلف نکن توماس زود برو

به هر وسیله که اگر بود برو

از روی پل نرو یک وقت می فتی

میگم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه

توماس ادیسون که مسلمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعتم نماز شب نخونده

با سیم میما شب را به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودشا جابه جا کرد

یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد

از اون نگاه عاقل اندر

صفیح شا باید بیارن این ور

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستید

بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود آدلف هیتلرم بود

خنجر اگر بود رولورم بود

حیف که آدم خودش را پیر کنه

و سوزنش همش یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا میگید این حرفا

در بیارید کله زیر برف را

اون منو بهتر از شما شناخته

دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته گفتم که عبادت کنید

نگفتم به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیارا هم کلی قشنگ کرده

من یک چراغ بیشتر که نداشتم

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمی دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده

یا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا دلم براش یک کم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرها ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه

چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانش و آورد کنار گوشم

گفت تو که کله ات پر قورمه سبزی ست

تو که نمی فهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والاست

خود خدانیست نماینده ش

مورد اعتماد بنده اش

خدای لم بلد که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدند نیست

شما زمینیا همش همینید

اون ور میزی را خدا می بینید

همین جوری میخواست بلند شم

نم نم ک گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یک دفعه بیدار شدم

 

|+| نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 1:24 توسط پریسا |



گلهای کبود

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان را که از لبها ربود؟

 مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت

باغ هرگز این چنین تنها نبود

 

تاج های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه تان

 صبح می خندد خود آرایی کنید

اشکهای یخ زده آیینه تان

 

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت

عطر رنگ آمیزتان نابود شد

 زندگی در لای رگ هاتان فسرد

آتش رخساره هاتان دود شد!

 

روزگاری شام غمگین خزان

خوشتر از صبح بهارم می نمود

 این زمان حال شما حال من است

ای همه گلهای از سرما کبود!

 

روزگاری چشم پوشیدم ز خواب

تا بخوانم قصه مهتاب را

 این زمان دور از ملامت های ماه

چشم می بندم که جویم خواب را!

 

روزگاری یک تبسم یک نگاه

خوشتر از گرمای صد آغوش بود

 این زمان بر هر که دل بستم دریغ

آتش آغوش او خاموش بود

 

روزگاری هستیم را می نواخت

آفتاب عشق شور انگیز من

 این زمان خاموش و خالی مانده است

سینه از آرزو لبریز من

 

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده ام را اشک غم از لب ربود

 زندگی در لای رگهایم فسرد

ای همه گلهای از سرما کبود...!

|+| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 2:10 توسط پریسا |



تولد


 
نوبهارست و دل من شده باز ديوونه ... گل پونه ، نعنا پونه

سر زد از طرف چمن لاله و گل دونه دونه ... گل پونه ، نعنا پونه

گل سنبل تو دستش پره از گل
گل لاله ، گل پونه ، گل سنبل

نور مهتاب بتاب بر سر راهش
ای ستاره نشونش بده راهش
ای خدا جون تو باش پشت و پناهش
نور مهتاب ، ای ستاره ، ای خدا جون

گل پونه نعنا پونه
نوبهار آمد و شد باز دل من دیوونه
گل پونه ، نعنا پونه
سر زد از طرف چمن لاله و گل گونه گونه
گل پونه ، نعنا پونه

چون خدا دید که باور ننمودند از او
حرف باغ مینو
لاجرم دشت بیاراست برای نمونه
گل پونه ، نعنا پونه

فارغ از خویشتن و بی خبر از هر چه که هست
خل و دیوانه و مست
سوی دولاب شدیم از ره صحرا رونه
گل پونه ، نعنا پونه

کیفمان کوک و مکان دنج و بساطی عالی
جای یاران خالی
هر چه می خواستی آماده بود از آب و دونه
گل پونه ، نعنا پونه

فارغ از غصه دوران و غم اهل و عیال
وز فعان اطفال
ننه جون تشنمونه یا بابا جون گشنمونه
گل پونه ، نعنا پونه

تا به حال  تولدم را داخل  وبلاگم اعلام نکرده  بودم  امسال  هیچ کدوم از دوستان نت
یادشون نبود تولدمه
اینه که خودم برای خودم  تبریک تولد نوشتم

البته با دوسه روز تاخیر

پریسا تولدت مبارک


پری کوچیک من
پری کوچیک من نی لبکش جنس بلور

توی گرگ و میش چشماش صد تا مروارید نور

پری کوچیک من خونه ش تو اقیانوس دور

 واسه اون بستر موجا مثل گهواره و گور

پری کوچیک من فاصله ی بین دو بوسه س

اما بوسه بی خطر نیست همه جا سایه ی کوسه س

پری غمگین من ! طلسم موجا می شکنه

 بوسه ی دوم معجزه رو لبهای منه

صدای نی لبک تو رمز بیداری موجه

عمق اقیانوس رویا با تو هم معنی اوجه


|+| نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 19:8 توسط پریسا |



نقاشی

 

همه نقاشی شدیم
با دستای تو مهربون
دوتا رو با هم کشیدی
یکی رو بی همزبون
به یکی نونوایی دادی
به یکی یه لقمه نون
به یکی صد تا نشونه
یکی بی نام و نشون
به یکی قصر طلایی
به یکی گوشهء پارک
یکی دوتا چتر داره
یکی مونده زیر بارون

بالای نقاشیتو دادی به هرکی پول داره
ولی با این همه پول هیچکی محبت نداره
پایین نقاشیتم دورسته پولی ندارن
امّا چهرهء اونا عشقو به یادم میاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 4:58 توسط پریسا |



می گویند...

 


مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!


و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر که نمي شود پريد!
بايد  شوق رسيدن معنا بگيرد!
 بالهاي مرا بگيريید و من دستان شما را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنيد!

|+| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 4:12 توسط پریسا |



پرسش

 

 

چرا همیشه همین است آسمان  و زمین ؟

زمان هماره همان و زمین همیشه همین

اگر چه پرسش بی پاسخی است ، میپرسم

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین ؟

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند ؟

زمان زمانه ی قهر و زمین زمینه ی كین

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان

حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین

هزار شاید و آیا به جای یك باید

گمان كنم ، به گمانم نشسته جای یقین

اگر كه چون و چرا با خدا خطاست ، چرا ؟

چرا سوال و جواب است روز بازپسین ؟

چرا در آخر هر جمله ای كه میگویم

تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به كمین؟

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 2:9 توسط پریسا |



باران
 


دلم پر شد از  سکوتی بوسعت دنیا

وآسمان... تمامی روز

وحتی... در این نیمه شب آرام ....باریدنی داشت

و بارید ...بارید ...بارید

تند و سیل آسا

بسیار باهم گریسته بودیم

اینبار سکوت من بود واشکهای او

وآه های من در نگاه او!

دیگر از مرز گریستن نیز  گذشته بودم

می بایست  آیا آرام میگرفتم؟!

می بایست خاموش میماندم؟!

آه....

امشب لالائی خواب من ...صدای قطره های توست

وصدای باد بر نوازش برگ!

من از مرز گریستن گذشته ام

امشب دلم را تو گریه کن!!!

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 2:42 توسط پریسا |



چه می کنم؟


در شهری که پرنده هایش پرواز را فراموش کرده اند,


خبر چه می بری از آسمان نیلگون.


می گریم بر مزار پرنده ایکه اسم کوچکش را نمی دانم:


...آی ! توده ابرهای سیاه بیایید


که در این شهر رنگ آبی آسمان, بهانه پرواز نیست.


فرش تاریکی ها و مهیب طوفانها را بگسترانید


و نترسید! این جا کسی سر طغیان بر نخواهد داشت.


...آی ! شکارچیان خونین دل


بیایید و دامهایتان را بر گیرید


که در شهری که آسمانش تیره و تار است


شکار شدن خود رهاییست, خود آرزوست.


...آی ! پرنده ای که اسم کوچکت را نمی دانم


بگو من در شهری که پرنده هایش پرواز را فراموش کرده اند,


چه می کنم؟...

|+| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 3:21 توسط پریسا |



زندگی


نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأمل

از نقشی که بازی می‌کنم ناآگاه‌ام
فقط می‌دانم که از آن خودم‌ست، غیر قابل تعویض

موضوع نمایش‌نامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد می‌شود به سختی تاب می‌آورم
بدیهه می‌سازم، با آن که از بدیهه‌سازی بدم می‌آید

بر ناآگاهی‌ام هر گام سکندری می‌خورم
رفتارم بوی شهرستانی‌بودن می‌دهد
غریزه‌هایم نشان از تازه‌کاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است

واژگان و حرکات غیر قابل پس‌گرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشده‌اند
شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه‌هایش را می‌بندم
این هم نتایج تأسف‌بار این شتاب‌زدگی است

کاش دست کم، بشود چهارشنبه‌ای را از پیش تمرین کرد
پنج‌شنبه‌ای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایش‌نامه‌ای که نمی‌شناسمش از راه می‌رسد
می‌پرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتا نگذاشتند پشت پرده، سینه‌ام را صاف کنم)

گمراه‌کننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتاقی موقتی است، نه
میان دکورها ایستاده‌ام و می‌بینم چه استوارند
دقت همه‌ی آکساسوارها مرا متعجب می‌سازد
صحنه‌ای گردان، دیری‌ست که می‌گردد

حتا دورترین سحابی‌ها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که می‌کنم
برای همیشه به کاری که کرده‌ام بدل می‌شود

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 2:37 توسط پریسا |



سکوت...



گفتم که سکوت...!ازچه رو,لالی و کور؟
فریاد بکش ,که زندگی  رفت بگور...
گفتا که خموش !...تا که زندانی زور,
بهتر شنود,ندای تاریخ زدور...


بستم زسخن لب ,وفرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ,دردی خاموش
فریاد زمان ,رمیده در قلب سروش
کای ژنده به تن,مردم کاشانه بدوش!


بس بود هر آنچه زور  بی مسلک پست
درد ا من این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه...طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ,کشت...شکست!

 

دل زنده کنید ,تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و ...فقر در ظلمت شام
بر سر نکشد ,خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنه  گان ,جام به جام!

 

نابود کنید ,یاس را در دل خویش
کاین ظلمت  درد گستر ,زار پریش
محکوم بمرگ جاودانی است...بلی
شب خاک به سر زند,چو روز آید پیش

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 2:18 توسط پریسا |



نویسنده جدید:(ه-.)

|+| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:52 توسط پریسا |



|+| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:50 توسط پریسا |



تو :

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی...!

نویسنده جدید: (ه-.)

|+| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:50 توسط پریسا |



نویسنده جدید:(ه-.)

نویسنده جدید:(ه-.)

|+| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:44 توسط پریسا |



چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای توماندن و به پای تو مردن

و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو و بدون تو

زيستن و برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن

ای کاش ميدانستی بدون تو مرگ گواراترين زندگی است

بدون تو و دور از دستهای مهربان تو و به دور از قلب حساست زندگی

چه تلخ و نا شکيباست

                                                                         نوشته :نویسنده جدید (ه-.)

|+| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:38 توسط پریسا |



تومار عشق

نویسنده جدید: (ه-.)

|+| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:37 توسط پریسا |



با تو من رنگ طلوعم

بی تو من سرخ غروبم

از تو و سکوت عشقت

سارشارمو من پرفروغم

قاب عکست روی دیوار

خاطراتی ماندگار

هیچوقت از یادم نمیره

با گذشت روزگار

 

                                   نویسنده جدید:(ه-.)

|+| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:26 توسط پریسا |



باد

من بادم
باد موافقم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم.
من بادم
چیزهایی با خود دارم
گاهی قصه خسته گان دور افتاده
گاهی غصه مردم تنها
گاهی ناله روزگار...
نپرس اینها چیست؟
من بادم
هر چه باشد می آورم،
من پیام آورم
از دور دست می آیم
از کوه می گذرم
با خود چیزهایی می آورم؛
من از سرزمین مردمان کم حرف می آیم
من از دیار چشمان خشم آلود می گذرم...
نگو چرا؟
من بادم
من این گونه هستم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم؛
از پنجره باز تنهایی می گذرم
و از کنار تک تک شما بدون اینکه ببینید
من پیام آور حماقت های بشرم
من سکوت می کنم؛
گذشت من گذشتن است؛
من بادم
نگو کجا بروم
من بادم
گاهی می آیم
و زمانی می گذرم
من بادم
چیزهایی با خود دارم
نمی پرسی چه آورده ام؟
. . .

|+| نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 2:16 توسط پریسا |



پدر بزرگ


نه شخصی ، نه مني
 گاهي از ميان باران و برگ ها
 صدايي مي شنوم
 گاهي درست غروب يكشنبه ي خاموش
 كه پله هاي پشت در ناتمام مي مانند
 از مكث ناگهان جدا مي شوم
 چتر مي گشايم و
رو به باران و برگ ها مي روم
كنار پله هاي ناتمام
پشت دري خسته كه با نيم رخي خيس باز مي شود
صدايي مي شنوم كه فرسوده است
دو چشم شبیه باران آورده 
 كه هميشه از خواب هاي خيس مي گذرد
مي آيد و انگار پس از يك قرن آمده 
 باچتري خسته و
صدايي كه منم
 كنار آخرين پله و مكث ناگهان
 سر بر شانه اش مي گذارم و
 گوش بر دهان زمزمه ام
 تا صدايي بشنود كه منم
و مي شنود
آرام مي شنود
صبحگاهي از همين شهر بزرگ
از كنار همين پنجره هاي رو به هر كجا
از كنار همين كتاب بزرگ
كه رو به خاموشي او بسته است
 كه رو به بيداري من آغاز مي شود
 آمدم
صبحگاهي از كنار خاموشي خسته كه پدربزرگ بود
 ذكري از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و ميان باران و برگها پر كشيد
روي بر ديوار كن تنها نشين
وز وجود خويش هم خلوت گزين
گاهي از ميان باران و غروب يكشنبه
صدايي مي شنوم
 گاهي
نه شخصی
نه مني
نه صدايي كه از دفتر سوم
 من و اين صداي يكشنبه
 من و اين صدايي كه اوست
 كنار گوش و چتر خسته سكوت مي شويم
رو به همين دهان بسته كه منم
رو به همين مكث ناگهان كه اوست
سكوت مي شويم
نه مني
نه پیر مردی
نه صدايي
 رو به باران و چتر پر از حرف هاي با خودم

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 2:0 توسط پریسا |



محبت


اسارت را

دگر بر واژه های خود نخواهم داد

نه آنگونه که دنیا دست وپایم بست

که فریادی فروخورده

درون خود بپیچم از همه فریاد!

وبا یک دیده آرام

بسان آنکه هرگز

رنگ خشمی را ندیده بر دل وروحش

بدنیا چشم خود دوزم...بآرامی...بدون ذره ای تغییر!!!

شگفتا هرکسی هم در کنار ما دمی سر کرد

ز آن آرامشی میگفت

که از ما بر دل او سایه می انداخت!!!

من  تشنهء آرامشی بودم

که حتی گر درونم بود

در دلم هم یافت میشد

وشاید اینچنین باید ...که آرام دلی باشم

درون صد پریشانی!!!

وخود اما به یاری دلم در واژه های شعر

بیابم عمق افکارم

وامداد قلم را بر دلم

یاور بسازم باز!

اگر اینگونه باید بود...پس از این واژه هایم را

بخوان با دیده قلبی

که گر آشفته... گر در هم است

عبورش از میان کوچه های زندگی

همواره آرام است...وتا آن آخرین دم نیز

هرآن دم دیده دوزد بر گلها


تو اما دلخوش سرخی رویش باش!!!

که معنایش فقط  محبت بود

|+| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:0 توسط پریسا |



درباره چه صحبت می کنم!
 

هیچ کس نجات نمی‌دهدت مگر

خودت

تو را بارها و بارها قرار می دهند

در شرایط غیر ممکن

کوشش می‌کنند دوباره و دوباره

با بهانه و ماسک

مجبورت کنند

که وا بدهی، ترک کنی و/ یا بمیری درسکوت

در درون.

 

هیچ کس نجات نمی‌دهدت مگر

خودت

خیلی راحت است شکست خوردن

خیلی خیلی ساده

اما نه، نه، نه.

مواظبشان باش

گوش بده به آنها.

می خواهی همانی باشی که می‌خواهند باشی؟

یک بی چهره، بی فکر، بی قلب

باشی؟

می‌خواهی تجربه کنی

مرگ را پیش از مرگ؟

 

هیچ کس نمی‌تواند نجاتت دهد مگر

خودت

و تو ارزش نجات دادن داری.

جنگی است که بردش آسان نیست

اما اگر چیزی ارزش برد داشته باشد

همین است.

 

فکر کن در باره‌ش

فکر کن در باره نجات وجودت

روح وجودت

شهامت وجودت

وجود معجزه‌گر آوازه خوانت و

وجود زیبایت

نجاتش بده.

ملحق نشو به مرگ- در- روح

وجوت را نگه دار

با طنز و فریبندگی

و نهایتاٌ

اگر لازم شد

تکان بده زندگی‌ات را در تلاش،

لعنت به نخاله‌ها، لعنت به

ارزش.

 

 

تنها تو می‌توانی نجات بدهی

وجودت را.

 

این کار را بکن. بکن.

 

بعد دقیقاٌ خواهی دانست

در باره چه صحبت می‌کنم.

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 4:25 توسط پریسا |



سالی که گذشت

 


سالی که گذشت 
برای هر کس یک جور بود
شایع شد مردی از انسانهای نخستین
رئیس جمهور شد
گل یاس با گلبرگهایش
برای کسی تجارت کرد
سالی که گذشت برای شخصی
سال جدایی بود
کودکی زیر آوار مشقهای مدرسه پنهان شد
دوستی خود خواه شد
آن یکی سال ترس ش بود
پرواز برای مدتی غیر ممکن به نظر می رسید
سالی که گذشت
مردی از نسل نمیدانم کجا
به خواستگاری آمد
ولی  شخصیتش سخت بود!
سالی که گذشت سال سرمایه گذاری بود
یکنفر لجنزار را به چوب حراج زده بود
نمیدانم جایزه  هم میدادند
تا جایی که یادم هست
به محبت  جایزه بهترین دروغ سال اهدا شد
صداقت را نادر ترین صفت سال نامیدند
انسانیت را ساده لوحی دانستند
دو روئی را ترویج دادند
هر چه بود یک سال بود
...
خدا کند امسال همه چیز به روال عادی برگردد
خدا کند چنگیز تازه ای از راه نرسد
خدا کند کسوف دائمی نشود
خدا کند ما را به سیاره ای دورتر نفرستند
میگویند "زمین هنوز بر شاخ گاو می چرخد"
پس من هم با خودم عهد کردم تا تحویل سال بعدی یک نفس بدوم
در خواب و بیداری یک لحظه نایستم
به پشت سر نگاه نیاندازم
جایزه ها را امسال درست بدهند
به اینه نگاه می کنم
چقدر خسته ام!

 

|+| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 3:22 توسط پریسا |



من زندگی کرده ام

قبل از آخرین دم
قبل از افتادن پرده ی بزرگ
قبل از این كه آخرین گل ها بر من فرو  ریخته شوند

می خواهم زندگی كنم
می خواهم محبت کنم
می خواهم باشم

در این دنیای تاریك
در این زمان فاجعه آمیز
در این زندگی جنگ افروز

در كنار انسان هایی كه محتاج من اند
در كنار انسان هایی كه محتاجشان هستم
در كنار انسان هایی كه می خواهم محترمشان دارم

تا بیابم
تا به عجب آیم
تا بیاموزم
چه كسی می توانم باشم
چه كسی می خواهم باشم

تا روزها تلف نشوند
تا ساعت ها معنا یابند
تا دقایق پر ارزش شوند

وقتی می خندم
وقتی گریه می كنم
وقتی سكوت می كنم

در سفرم به سمت من
در سفرم به سمت خود
در سفرم به سمت خدا
 
كه مسیرشان هموار است
كه مسیرشان مشكل است
كه مسیرشان را به سختی می شناسم

اما می خواهم بپیمایم
و نمی خواهم به پایان برسانم

بدون دیدن
شكفتن گل ها
بدون شنیدن
صدای رودخانه ها
بدون تعجب از این كه
زندگی زیباست

آن گاه مرگ می تواند بیاید
آن گاه می توانم بروم
آن گاه می توانم بگویم :
من زندگی كرده ام

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:52 توسط پریسا |



آنچه یاد گرفتم !
                                          

   آنچه ياد گرفتم و آنچه ياد نگرفتم   

من عاقبت یاد گرفتم

در صف بلند اتوبوس

خمیازه ام را چنان پنهان کنم

که به نفرت از شرایط موجود متهمم نکنند.

من عاقبت یاد گرفتم

درکلاس های درسم

برای بچه های خوب و حرف شنو

که بعضی هاشان تعهدهایی سپرده بودند

یک ساعت تمام

چنان حرف بزنم که انگار هیچ چیز نگفته ام

من عاقبت یاد گرفتم

به پاسبان هایی که باطوم به دست دارند

چنان لبخند بزنم

که گویی از خودشانم

و به افسران پلیس چنان با احترام نگاه کنم

که انگار از سر جنگ پیاپی پیروزمندانه باز گشته اند

و از نرده های آهنی باغ های بزرگان

چنان چشم بردارم

که پنداری هرگز چنان مرده ها-قصه ها و بزرگانی وجود نداشته اند.

من عاقبت یاد گرفتم

در حضور رئیسم

از سودمندهایی که امکان دارد اقدامات جاری دولت داشته باشد

و در حضور کارمندانم

از لزوم نظم و ترتیب در کار ؟ تحت هر شرایطی

و در حضور همسایگانم

از شفافیت تصویر تلویزیون جدیدمان

و در حضور دوستانم

از سرگرمیها ی خسته کننده

و در تاکسی و اتوبوس

از پل های هوایی

و در گردشگاه های عمومی

از انواع گلکاری های مناسب-و انتخاب بجای درختان  برای تزئین

و در تلویزیون

از بهترین رقاص خوانندگان و یا بهترین خواننده ی رقاصان

و در مقاله هایم

از مشکل عظیم و غول آسای کمبود تخم مرغ و لیمو ترش و لوبیا چیتی

چنان سخن بگویم

که شهری بر بی گناهی من گواهی دهد.

من عاقبت یاد گرفتم

به گل ها دست نزنم

نزدیک لانه ی زنبورها نروم

گوش گربه را نکشم

دم سگ را لگد نکنم

دستم را به طرف آتش نبرم

چشمم را به دوردست ها ندوزم

عکس لرزان خودم را توی رودخانه ی تاریخ نبینم.

من عاقبت یاد گرفتم

با لبخندی غمگین گریه کنم

و به سختی گریه کنم

آنگونه که همه بپندارند از شادی بسیار - اشک به چشم آورده ام

من همه ی این ها را

                               عاقبت یاد گرفتم

و چه مسخره و کشنده بود یاد گرفتن اینها

اما هرگز - هرگز یاد نگرفتم

وقتی در خانه هستم

زیر لب نگویم - همه دروغ است

|+| نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 2:11 توسط پریسا |



شاعر کیست!
                 
تكلیفمان را روشن كنیم!
در حواشی شعرهایم،

همیشه طنینِ ممتدِ طعنه را شنیده ام!

كه: شاعران از فتحِ قله های قیود و قافیه بازآمده اند

و تو گریه های مكرر خود را ترانه می نامی؟

اگر اینگونه بود،

هر كودكی شاعر و هر انشای كودكانه

همنامِ ترانه بود!

می شناسم این اهالیِ همهمه را!

در عبور از معابرِ باد،

شاعرانِ بسیاری را دیده ام!

شاعرانی كه به لطفِ عینكهاشان شاعر شدند!

شاعرانی كه مویشان را از وسط فرق می گرفتند،

تا شاعرتر شوند!

شاعرانی كه گفتند: «- ساده ایم!» و ساده نبودند!

گفتند: «- عاشقیم!» و عاشق نبودند!

گفتند: «- به رسم آینه رفتار می كنیم!»

ولی آینه ها را شكستند

و تنها از طراوتِ تن ها ترانه نوشتند!

باور كن راضی به گشودنِ درگاهِ گرد گرفته ی شان نیستم.

اما ببین چگونه پاپیچِ این پای پیاده می شوند!

هر چند،

آنها كه از خطوطِ خواب های من خبر ندارند!

آنها كه تا بحال،

جز خوابِ چراغ سبزِ چهارراهِ خیابانشان،

خوابی ندیده اند!

بگذار دلشان به همین هفته های همهمه خوش باشد!

وقتی نامِ زغفران می آید،

آنها به یادِ شله زرد می افتند!

هیچ شاعری در دفترِ شعرِ خود ننوشت:

زعفران گلِ زیبایی ست!

از ضمیرِ زنگار بسته شان

به جز تكرارِ طعنه و تردید

انتظاری نمی رود!

بگذار ندانند كه رگبارِ گریه های من،

از كجای آسمان آب می خورد!

ولی می خواهم تو بدانی! گُلم!

می خواهم تو بدانی!

پدر بزرگم همیشه می گفت

وقتی شبانه به كابوسِ بی نورِ كوچه می روی،

برای فرار از زوایای ترس

آوازی را زمزمه كن!

من همه برای پُر كردنِ این خلوتِ خالی ترانه می خوانم!

برای تاراندنِ ترس!

به خدا از این كوچه های بی سلام،

از این آسمانِ بی كبوتر می ترسم!

بام ها را ببین!

دیگر كسی بادبادك نمی سازد!

در دامنه ی دست كودكان،

تیر و كمان حرفِ اول را می زند!

می ترسم از هزاره ای دیگر،

نسلِ گلهای سرخ منقرض شده باشد!

می ترسم نوه های این ماهیِ سرخ هم

با خیال رسیدن به دریا،

دورِ حصارِ همین حوضِ نیمه پُر

بچرخند و

پیر شوند و

بمیرند!

می ترسم ،

تا همیشه همسایه ی این سایه های سرشكسته شوم!

می ترسم! در قید و بندِ تكمیل ترانه هم نیستم!

می دانم كه دنیا شبیه ترانه هایم نیست!

تنها برای دوریِ دست هایمان زمزمه می كنم!

حالا اگر این طایفه ی بی ترانه را

تحمل شنیدنِ آوازهای من نیست،

این پهنه ی پنبه زار و این گودالِ گوش هایشان!

بگذار به غیبت قافیه هایم مُدام نق بزنند!

بگذار از غربالِ نازادگان بگذرم!

بگذار كسی شاعرم نداند!

مگر چه می شود؟

اصلاً دلم نمی خواهد به وقتِ رفاقتم با قلم شاعر باشم!

می خواهم در خیابان شاعر باشم!

وقتی راه می روم،

آواز می خوانم،

گریه می كنم!

وقتی گربه ی گرسنه ی كوچه را،

به نانِ نوازشی سیر می كنم!

می خواهم آوازِ دُهُل را از نزدیك بشنوم!

می خواهم تمام رودها را تا سرچشمه شان شنا كنم!

می خواهم تمام فانوسهای فاصله را روشن كنم!

می خواهم یك بار،

فقط یك بار ترانه ای به سادگیِ سكوتِ كودكان بنویسم!

آنوقت دفترم را ببندم،

بیایم روی  نیمكتِ سبزِ  بنشینم،
و برای پاییز بمیرم
و بمیرم!

به همین سادگی!

ساده بودن را از پریِ كوچكی آموخته ام،

كه با بوسه ای می مُرد و با بوسه ای به دنیا می آمد!


بگو بدانم! بی بی باران
!
معجزه خواهد شد؟

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 17:48 توسط پریسا |



یادگاری


خسته ام     از     آرزوها   ،     آرزوهاى      شعارى

شوق    پرواز    مجازى  ،    بال هاى       استعارى

لحظه هاى    كاغذی  را  روز   و  شب  تكرار كردن

خاطرات   بایگانى        ،   زندگى هاى        ادارى

آفتاب   زرد و  غمگین     ،   پله هاى   رو  به پایین

سقف هاى سرد  و سنگین ، آسمان هاى   اجارى

با نگاهی   سرشكسته  ,  چشمهای  پینه   بسته

خسته از درهای بسته  , خسته از چشم  انتظاری

صندلی  های  خمیده    ,  میزهای   صف   كشیده

خنده های    لب پریده     ,      گریه های   اختیاری

عصر  جدول هاى   خالى  ، پارك هاى این   حوالى

پرسه هاى   بى خیالى    ،  نیمكت هاى    خمارى

رونوشت    روزها    را روى   هم    سنجاق   كردم

شنبه هاى    بى پناهى   ، جمعه هاى   بى قرارى

عاقبت     پرونده ام      را    با        غبار        آرزوها

خاك    خواهد   بست  روزى  ، باد خواهد برد  بارى

روى   میز    خالى    من     ،   صفحه   باز   حوادث

درستون   تسلیت ها     ، نامى   از   ما     یادگارى

|+| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 2:58 توسط پریسا |



زندگی
 

                     

وقتی ذهن میشناسد  ! انرا دانش میخوانیم

وقتی دل میشناسد!انرا عشق مینامیم

وانگاه كه وجود میشناسد با مكاشفه روبروئیم.

زندگی را قدربدان

حرمتش نگهدار

هیچ چیز مقدس تراز ان نیست

وهیچ چیز ملكوتی تر از ان نیست

میراثی به تونخواهد رسید

تو پیش از این ارث خود برده ای

حیات تو میراث توست

به ان عشق بورز و تكریمش كن . 

|+| نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 4:47 توسط پریسا |



غزل نمی باری

نشسته ام که بباری غزل ، نمی باری

به روی هستی ِ خشکم نمی شوی جاری

شبی تمام نشستم و دوستان ِ قدیم

از این رویه ی من می کنند بیزاری

نخست ساعت ِ آونگ دارمان نالید

"که نیمه شب سپری شد هنوز بیداری؟"

قلم شکست نوکش را و بغضش که

"نمی نویسم و دیگر نمی کنم یاری"

و دفترم که پر از خط خطی است دلخور شد

"چرا تو از سر ِ من دست بر نمی داری؟"

لباس ِ خواب مرا از خودش به در انداخت

"مگر که مسخره ام من؟ و یا تو بیماری؟"

و صندلی کمرش را گرفت و جیغی زد

"پیاده هم نشد این بی خیال پرواری"

اگر چه گفته ی این دوستان ِ خواب آلود

تمام باد ِ هوا بود ؛ سرد و تکراری

تمام ِ طعنه ی این چیزها به یک گوشه

چگونه حرف ِ خودت را کنار بگذاری؟

دلم گرفته از این لحظه های بی حاصل

از اینکه حرف ندارم ، سکوت و بیکاری

در انتظار ِ ترحّم شدم کویری خشک

نشسته ام که بباری غزل ، نمی باری

 

|+| نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 3:48 توسط پریسا |



نقاشی

چشم ، چشم ، دو ابرو...
چشم ، چشم ، دو ابرو ، دماغ و دهن یه گردو ، سیخ سیخ شكمبه این آقاهه...
چشم ، چشم ، دو تا چشم ، دو چشم خیس ز شبنم
شبنم پاك و ساده ، شبنم تلخ و پر درد...
گوش ، گوش ، دو تا گوش ، دو گوش پر ز نجوا
صدای تنهایی و صدای پاك رحمان...
دو ابرو ، دو ابرو ، دو ابروی گرفته
ز سختی روزگار ، درون هم شد چفته...
دست ، دست ، دو تا دست ، دو دست رو به بالا
به جز همین خداوند ، نداره هیچ كسی را...
پا ، پا ، دو تا پا ، دو پای خرد و خسته
بسی كه او دویده ، به دنبال وجوده ، یه حس سرد و سوخته...
گرد ، گرد ، یه گردو ، یه گردوی شكسته
ز غم و درد دنیا ، ز چین و خط نهفته...
عمر ، عمر ، یكی عمر ، یه عمر خسته و پیر
یه عمر پیر و فرتوت ، یه عمر ز غم فراسیر...
قلب ، قلب ، یكی قلب ، یه قلب اگرچه تنها
شكسته و پریشون ، نا امید و بی صدا...
چشم ، چشم ، دو ابرو ، دماغ و دهن یه گردو ، سیخ سیخ شكمبه این آقاهه... بی رنگه.

|+| نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 3:8 توسط پریسا |



دخترک قصه

دخترک قصه ی ما ...  گذر می کرد تو غصه ها

تو باغ و دشت دل ما ...  اونور کنار برکه ها

کوزه ی آبی پر می کرد ... باد موهاشو کنار میزد

سیلی سرما رو لباش ... قرمزیه گل میذاشت

آروم آروم قدم میزد ... چشاش به آسمون نظر می کرد

تا که غروب رو ببینه ... ستاره ها رو بچینه

بعدش که ماه اومد بیرون ... از غم دل بگه به اون

شاید براش کاری کنه ... یه راه و چاره ای کنه

ماه قشنگ آسمون ... دلش می سوخت به حال اون

بغض گلوشو گرفته بود ... غمش به دل نشسته بود

بغض می گفت نرو بمون ... ماه می گفت نری ز یادمون

امّا ... دخترک قصه ی ما

با فریادش که بی صداست ... با نگاهش که آشناست

می گفت یک مهمونم تو باغتون ... فرشته ای از آسمون

بغض ماه وا شد و از گلو رها ... اشک ماه قطره شد و از گونه جدا

 

|+| نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 ساعت 2:20 توسط پریسا |



بازسازی دنیا
          
پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می‌دهم، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟»

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»

پسر جواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

|+| نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 3:14 توسط پریسا |



روزگار

آسمون كاری نداره با غم زمینی ما
واسه این لبریز اشكه شب همنشینی ما
آشیونه مون رو موجه
هستی مون به دست باده
زندگیمون یه حبابه
خالی و كوچیك و ساده

 

مث تشویق یه فانوس
تو شبای بی ستاره
عمر ما لحظه به لحظه
رو به خاموشی میذاره

 

یكی از اونور پرده
صحنه رو اینجوری چیده
به ما هم یه نقشی داده
قصه ها رو آفریده

 

یه نهال خشك و تنها
توی این خاك غریبم
خیلی سخته كه با حسرت
بی نصیب از بوی سیبم

 


باغبون با یه بهونه
كه فقط هبوطه اسمش
ما رو كاشته تو زمینی
كه كویر لوته اسمش

 

یه روزی تنها و عریان
پا گذاشتیم توی جاده
یه روزم میریم از اینجا
با یه پیراهن ساده

|+| نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 3:2 توسط پریسا |



درس زندگی


درس معلم
در كلاس روزگار
درسهاي گونه گونه هست
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست : مرگ
و آنچه را كه درس مي دهد
زندگي است

|+| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 2:31 توسط پریسا |



مدرسه
 

 ا

اولين روز دبستان بازگرد
  كودكي ها شاد و خندان باز گرد
  باز گرد اي خاطرات كودكي
  بر سوار اسبهاي چوبكي
  خاطرات كودكي زيباترند
  يادگاران كهن مانا ترند
  درسهاي سال اول ساده بود
  آب را بابا به سارا داده بود
  درس پند آموز روباه و خروس
  روبه مكار و دزد و چاپلوس
  روز مهماني كوكب خانم است
  سفره پر از بوي نان گندم است
  كاكلي گنجشككي باهوش بود
  فيل ناداني برايش موش بود
  با وجود سوز و سرماي شديد
  ريز علي پيراهن از تن مي دريد
  تا درون نيمكت جا مي شديم
  ما پر از تصميم كبري مي شديم
  پاك كن هايي ز پاكي داشتيم
  يك تراش سرخ لاكي داشتيم
  كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
  دوشمان از حلقه هايش درد داشت
  گرمي دستانمان از آه بود
 برگ دفتر ها به رنگ كاه بود
 مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
 خش خش جاروي با پا روي برگ
 همكلاسيهاي من يادم كنيد
 باز هم در كوچه فريادم كنيد
 همكلاسيهاي درد و رنج و كار
 بچه هاي جامه هاي وصله دار
 كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
 جمع بودن بود و تفريقي نبود
 كاش ميشد باز كوچك مي شديم
 لا اقل يك روز كودك مي شديم
 ياد آن آموزگار ساده پوش
 ياد آن گچها كه بودش روي دوش
 اي معلم نام و هم يادت به خير
 ياد درس آب و بابايت به خير
 اي دبستاني ترين احساس من
 بازگرد اين مشقها را خط بزن

|+| نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 3:8 توسط پریسا |



فرشته ها چه شکلی اند؟


فرشته ها چه شکلی اند؟
مثل بانوی پیر کوچکی که دیروز کیف پولت را به تو برگرداند
مثل راننده تاکسی که به تو گفت،وقتی لبخند می زنی چشمانت دنیا را روشن می کنند
مثل بچه کوچکی که چیزهای شگفت انگیز را در چیزهایی ساده به تو نشان داد
مثل مرد فقیری که پیشنهاد می کند نهارش را با تو قسمت کند
مثل مرد ثروتمندی که به تو نشان داد که اگر ایمان داشته باشی واقعا همه اینها امکان پذیر است
مثل غریبه ای که زمانیکه تو راهت را گم کرده ای ناگهان پیدایش می شود
مثل دوستی که وقتی فکر می کنی هیچکس باقی نمانده قلبت را لمس می کند
فرشته ها به هر اندازه وشکلی،در هر سن وبا هر نوع پوستی می آیند
بعضی ها با کک ومک،بعضی با چاله روی چانه،بعضی با چین وچروک وبعضی بدون آن
آنها با قیافه مبدل در قالب دوستها،دشمن ها،معلم ها،دانش آموزان، واحمق ها می آیند
آنها زندگی را خیلی جدی نمی گیرند.آنها سبک سفر می کنند
آنها هیچ نشانی از خود باقی نمی گذارند
وقتی که چشمهایتان بسته است پیدا کردنشان سخت است
وقتی دیدن را انتخاب می کنید آنها همه جا هستندپس بیائید با هم ببینیم .........
 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:59 توسط پریسا |



مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی  جواب نمیده؟

یهو یه صدای  مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
 
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
 چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
 
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
 
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
 
***  و اگر اشک نبود...  ***
 
 
گریه بر هر درد بی درمان دواست ... چشم گریان ، چشمه ی فیض خداست
تا نگرید ابر کی خندد چمن ... تا نگرید طفل کی نوشد لبن
مولوی
 
خنده بر هر درد بی درمان دواست
 
عامیانه
 
یادم میاد استاد درس اخلاق بهمون میگفت :
 
انسان وقتی دچار اشتباه و گناه میشه که یا خیلی خوشحال باشه یا خیلی ناراحت ، بهترین تصمیم گیریها زمانی هست که در اون حد وسط باشیم نه خیلی خوشحال و نه خیلی ناراحت . پس هم به خنده نیاز داریم و هم به گریه
 
***
 
در نهایت ما نفهمیدیم که هر وقت درد بی درمان گرفتیم ، بشینیم گریه کنیم یا اینکه بخندیم.
 ولی پس از سالها به این نتیجه رسیدم که گریه و خنده دو مسیر متفاوتی هستند که در نهایت به یک مقصد ختم می شوند .
 حالا بسته به اینکه شرایط فعلی چگونه هست ، مسافر یکی از این دو راه خواهیم شد .فرض کنید که دوتا مسیر هست که به خونه دوستمون ختم میشه ، یکیش از روی یه پل رودخونه رد میشه و مسیر را کوتاهتر میکنه ، ولی اون یکی رودخونه را دور می زنه و مسیر طولانی تر میشه . حالا این دلیل نمیشه که چون مسیر اولی کوتاهتر هست همیشه از اون استفاده کنیم . مثلا اگه یه وقت بارون خیلی شدیدی بیاد دیگه نمیشه به اون پل اعتماد کرد ، اون وقت هست که مسیر دومی خیلی برامون عزیز میشه
( خودمونیما این مثال جامع و کامل نبود ولی هر چی باشه از هیچ که بهتر بود )
 اما مقصد کجاست ، به نظر من مقصد گریه و خنده رسیدن به جاده تعادل و حد وسط هست . یادم میاد استاد درس اخلاق بهمون میگفت :
انسان وقتی دچار اشتباه و گناه میشه که یا خیلی خوشحال باشه یا خیلی ناراحت ، بهترین تصمیم گیریها زمانی هست که در اون حد وسط باشیم نه خیلی خوشحال و نه خیلی ناراحت . پس هم به خنده نیاز داریم و هم به گریه
 
علم در مورد گریه و خنده به چیزهای جالبی دست یافته ، حتما شنیدید که یک خنده درست حسابی باعث میشه که گردش جریان خون راحتتر بشه یا اینکه میگن خنده یکجور دویدن درجاست یا دهها موارد دیگه که همگی به طور علمی اثبات شده اند ، فقط کافیه که یه جستجوی کوچولو تو اینترنت کنید اون وقت خواهید فهمید که دنیا از چه قراره ...
ولی گریه هم بی نصیب نشده و فایده های جالبی داره . اول اینو باید بگم که وقتی در اثر پیاز خورد کردن یا رفتن گرد و غبار تو چشم ، اشکمون در میاد ، مواد تشکیل دهنده این قطره اشک با اون حالتی که به طور عاطفی گریه می کنیم تفاوت داره . وقتی عاطفی اشک میریزیم ، این قطره اشک حاوی پروتئین و آدرنالین هست و همین کمک میکنه تا فشار خونمون را پایین بیاره و به حد عادی برگردونه ، برای همین هست که بعد از گریه کردن احساس سبکی میکنیم. اوج کار برای من وقتی بود که فهمیدم اون قسمتی از مغز که وظیفه کنترل خنده را داره ، وظیفه گریه هم بر عهده اش هست . حالا دیگه واقعا میتوان گفت که از یکجای واحد آمده اند و به یکجای واحد خواهند رفت
 
فقط یک چیزه دیگه باقی موند ، اونهم در مورد خود اشک ... میدونید چیه ، وقتی روی گونه های کسی قطرات اشک دیدید نمیتونید بگید که طرف آخر ناراحتی هست ، شاید برعکس اون الان آخر خوشحالی باشه . در واقع نهایت خوشحالی و ناراحتی هر دو با یک چیز نشان داده میشوند -اشک- برای همین هست که من شخصا اشک را بیشتر ترجیح میدم ،
ضمنا خنده کردن ، زیاد نیازمند به لوازم خاصی نیست در صورتی که اشک ریختن حتما به حضور قلب نیازمند هست
، دانشمندان هم هنوز نتونستند منشا اصلی اشک ریختن را پیدا کنند ، اگه اشتباه نکنم یکی از نقاشهای معروف تو یکی از آثارش یه چشم گریان کشیده که بعد اومده اون چشم را وصل کرده به قلب ، در واقع میخواسته بگه که منشا اشک کجاست . (راستی اگه اون نقاش را می شناسید یه ندایی هم به ما بدید
)
 
پس هر وقت احساس سنگینی کردید ، هیچ خجالت نکشید برید یه گوشه و یه دل سیر گریه کنید تازه اون بالا یه جعبه دستمال کاغذی پر براتون گذاشتم می تونید برای پاک کردن اشکاتون ازش استفاده کنید ، هر چند که بعضی ها مثل من استفاده از آستین لباس را بیشتر ترجیح می دهند
  
به راستی اگر اشک نبود سرزمین وداع آتش میگرفت و باغ محبت خشک میشد
  -----------------
راستی یکی از دوستام می گفت که اول مولوی اون بیت را گفته ، بعدها در مجله طنز توفیق جای گریه را با خنده عوض میکنن و اینقدر فراگیر میشه...فقط اگه مولوی بدونه!!!
                                                                                                 پــــــــیـــــا م
 
|+| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 11:54 توسط پریسا |



میتوان
         

   می توان در کوچه های زندگی               پاسخ لبخند را با یاس داد
   می توان جای غروب عشق را                به طلوع ساده احساس داد
   می توان در خلوت شب های راز             فکر رسم آبی پرواز بود
   می توان تا فرصت ادراک هست               با خلوص یاس ها هم راز بود
   می توان با لهجه سرخ دعا                     مدتی با آسمان خلوت نمود
   می توان با حرفی از جنس بلور               شوق را به هر دلی دعوت نمود
   می توان در آرزوی کودکی                      با حضور یک عروسک سهم داشت
   می توان گاهی به رسم یادبود               در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت
   می توان از شهر شب بوها گذشت          عابر پس کوچه های نور بود
   می توان همسایه مهتاب شد                 فکر زخم غنچه ای رنجور بود
   می توان با لطف دست پنجره                  مهربان گنجشکها را دانه داد
   می توان وقتی خزان از ره رسید              یک کبوتر را به کنجی لانه داد
   می توان در قلب های بی فروغ                لحظه ای برقی زد و خورشید شد
   می توان در غربت داغ کویر                     گاه آن ابری که می بارید شد

|+| نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 2:45 توسط پریسا |



اشک خدا!
                     
باورت می شود نازنین ؟!

من اشک خدا را دیده ام !

آن هنگا م که در گذر گاه نا دا نی به بها یی اند ک انسا نیت را می فروختند.

باورت می شود ؟!

من اشک خدا را در سپیده د می که اند یشه ها را به دار کشیده اند دیده ام .

باورت می شود ؟!

من اشک خدا را آن هنگام که انسان گلوی انسانیت را با سرپنجه نادانی می فشرد ، دیده ام .

دیشب باز خدا گریه می کرد !

چرا که دیده بو د چگونه با بند ترازوی عدالت انسانیت را به جرم مهربانی ، به جرم دانایی

به دارکشیده اند!

و چه سخت می گریست خدا !!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 2:36 توسط پریسا |