چه می کنم؟

در شهری که پرنده هایش پرواز را فراموش کرده اند,
خبر چه می بری از آسمان نیلگون.
می گریم بر مزار پرنده ایکه اسم کوچکش را نمی دانم:
...آی ! توده ابرهای سیاه بیایید
که در این شهر رنگ آبی آسمان, بهانه پرواز نیست.
فرش تاریکی ها و مهیب طوفانها را بگسترانید
و نترسید! این جا کسی سر طغیان بر نخواهد داشت.
...آی ! شکارچیان خونین دل
بیایید و دامهایتان را بر گیرید
که در شهری که آسمانش تیره و تار است
شکار شدن خود رهاییست, خود آرزوست.
...آی ! پرنده ای که اسم کوچکت را نمی دانم
بگو من در شهری که پرنده هایش پرواز را فراموش کرده اند,
چه می کنم؟...


