گل پــونـه ها

شعر ‘داستان ‘ متن ...

حرفهای دلنشین

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت

 ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت

 نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم

 . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم

که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم

 که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم.,

 

 

 

 

با زياد حرف زدن هاي خود احساسات طرف مقابل را ناديده

مي گيري به جاي آنهمه حرف زدن

بايد صبر كرد و شنيد. بايد اجازه دهي

 كه ديگري با احساسات خود تو را تحت تاثير قرار دهد.

 

 

 

 عده ای از مرگ می ترسند

 

عده ای از زنده ماندن در گریز هستند

 

چرا کسی در فکر زندگی کردن نمی افتد

 


کاش رسم دوستي را ساده تر ... مهربانتر ... آسماني تر کنيم. کاش در نقاشي ديدارمان
، شوق را ارغواني تر کنيم . ما همه روزي از اينجا مي رويم ، کاش اين پرواز را باور کنيم 

 


به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد
، به دلي دل بسپار که یک جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است  
 


در كلاس محبت پشت نيمكت هاي صميميت درس عشق و دوستي و يكي شدن را آغاز كرديم.

حال به آخرين درسش رسيديم.

درسي كه خوب است تو هم آن را بداني...عشق بايد ورزيد به همسفر زندگي و بايد ماندگار بود در قلب ياران.

پس اي دوست...اي مهربان...اي همسفر...هميشه به ياد تو خواهم ماند و هيچ گاه فراموشت نخواهم كرد.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 2:42  توسط پریسا   |